خیلی دور خیلی نزدیك

تواگردر تپش باغ خدا را دیدی، همت کن و بگو ماهی ها حوضشان بی آب است

دنیا می چرخه و می چرخه و کسی میاد توی زندگیت که میبینی این آدم چقدر همونیه که تو می خواستی!!!انگار که خدا گشته و گشته و اونی رو که باید رو برات سوا کرده و گذاشته توی زندگیت! می بینی که این آدم چقدر اخلاقش همونیه که تو همیشه دوست داشتی و اصلا به خودت که میای میبینی که 90 درصد همون چیزایی که می خواستی رو این آدم دقیقا داره و تنها کاری که می تونی کنی اینه که یه لبخند میزنی و میگی که خدایا شکرت :)
وقتی میبینی که چقدر حواسش بهت هست ، وقتی میبینی که چقدر دنبال کارهاته ، وقتی میبینی که وقتی یه سوالی می کنی چقدر پیگیر میشه و تهو توی همه چیو برات در میاره ، وقتی می بینی که چقدر بهت توجه می کنه چقدر مراقبته چقدر حمایتت می کنه،
وقتی می بینی که با تمام خستگیش از خوابش میزنه و تا خودِ خود صبح باهات حرف میزنه و کنارت میمونه یه آرامش خاصی بهت دست میده.
وقتی میبینی که حتی تحمل نداره صبر کنه کسی بهت چپ نگاه کنه ، وقتی روت غیرت و تعصب داره ، وقتی میبینی که اگه ناراحت باشی تا آرومت نکنه آروم نمیشینه باعث میشه که حس کنی چقققققدر خوشبختی
آخه مگه میشه با تمام این شرایط تو دوسش نداشته باشی؟ مگه میشه تمام زندگیت نشه؟ مگه میشه آروم جونت نشه؟ اصلا مگه امکان داره عاشق نشی؟ :)
برام مهم نیست که دنیا چه جوری می چرخه و بعد ها چی قراره بشه فقط برام این مهمه که من الان خوشبختم ، خوشحالم و از بودنش دنیا دنیا آرامش دارم :)


موضوع : خاطرات 
برچسب ها: وقتی هر چی حس خوب تو دنیاس میاد سراغ آدم این جوری میشه دیگه،
نوشته شده در یکشنبه 20 مرداد 1392 ساعت 01:20 ب.ظ توسط الهام ت نظرات |

می دونید چیه من بیرون رفتن و مسافرت رو فقط به صورت جمعیتی رفتن می سندم و اون هم از نوع با خاله ام اینا بریم یعنی فقط اون وقته که خیلی بهم خوش می گذره و کل مدتی رو که با هم هستیم رو فقط داریم می خندیم و عظله های صورتمون کش میاد از بس که خندیدیم مثل امروز که با خاله ام اینا رفته بودیم جاده چالوس و خودمون رو خفه کردیم بس که خندیدیم و خل بازی در آوردیم مثل وقتی که می خواستیم از رودخونه رد بشیم و بریم اون طرفش تا عکس بگیریم و من وسط راه روی سنگ های لیز رودخونه بودم که دختر خاله هام شروع کردن به خندوندن من و مزقره بازی و شوخی دستی و اینا تا حدی که من افتادم تو آب و تا گردن خیس شدم و کبود شدیم بس که بلند بلند خندیدیم و تا وقتی برسیم خونه خاله ام مانتوش رو در آورده بود داده بود من تنم کنم و مامانبزرگم تو کیفش یه شلوار اضافه داشت و اون رو داد بهم و شما تصور کنید قیافه من رو در حالی که دستم به شلوارمه که نیوفته و مانتویی رو که توش گم شدم!!!
همیشه کار های خلافم رو وقتی انجام دادم که با بابام و دختر خاله هام بودم مثل قلیون کشیدن!!! ( البته دو سه تا پک بیشتر نبود)
می دونید چیه اصلا جمعیتی بیرون رفتن یه مزه دیگه ای داره


موضوع : خاطرات 
برچسب ها: اصن دختر خاله یه چیه دیگه هست ها،
نوشته شده در شنبه 19 مرداد 1392 ساعت 07:48 ب.ظ توسط الهام ت نظرات |

یه چیزی رو دیدم بین دختر ها طبیعی شده که اصلا از نظر من درست نیست حالا این که نظر من درست هست یا نه رو نمی دونم ولی من اصلا نمی پسندم که یه دختر توی حرف زدنش از الفاظ نامناسب استفاده کنه یا حیا رو بذاره کنار و هر چی که به دهنش میاد رو بیگه ، به نظر من دختر به حجب و حیاشه که دختره اصلا تو شان یه دختر نیست که بخواد از ادبیات چه میدونم چاله میدونی استفاده کنه و حرمت و عفت رو کنار بذاره و از هر کلمه ای استفاده کنه یا از هر خط قرمزی تو صحبت کردن عبور کنه ولی متاسفانه خیلی باب شده که دختر های توی حرف زدن هاشون از کلمه های رکیکی استفاده می کنن یا این که در کمال قباحت میان با همه خیلی باز حرف میزنن و به قول خودشون شوخی می کنن این خیلی خیلی زشت و قبیحه به نظر من و قسمت بدتر قضیه اینجاست که از این نوع ادبیات برای حرف زدن با همه استفاده می کنن!!!
اینی که میگم فقط نظر منه که دختر به حیاشه که دختره به معصومیتشه که دختره ، توی حرف زدن یه دختر باید وقار و عفت حس بشه نه هرز دهنی و بی حیایی


موضوع : بدون شرح!! 
برچسب ها: دختری که حیا نداشته باشه مثل اینه که هیچی نداشته باشه،
نوشته شده در جمعه 18 مرداد 1392 ساعت 09:49 ب.ظ توسط الهام ت نظرات |

چرا فکر می میکنی من آی پیت رو ندارم؟ با فیلتر شکنم که میای می فهمم
این که این جا رو شخم میزنی هدفت چیه؟ بعد میری واسه خودت چرت و پرت میگی یه سری هم گیج تر از خودتم تو چرت و پرتات باهات همراه میشن ، این که سکوت می کنم دلیل بر ندیدن نیست ها
خسته نشدی؟ دنبال چی می گردی؟ کی می خوای زندگیه خودت رو کنی؟
بسه دیگه خب؟




نوشته شده در پنجشنبه 17 مرداد 1392 ساعت 08:29 ب.ظ توسط الهام ت نظرات |

هیچ وقت فکر نمی کردم این جا دلم رو بزنه ، هیچ وقت فکر نمی کردم دیگه این جا اون جوری نباشه که دوسش داشته باشم خب چون که این جا روز های خیلی خوبی رو داشتم و برام فوق العاده بود شلوغ و پر انرژی بود و بیشتر وقتم رو با خوشحالی این جا می گذروندم ولی خب الان دیگه اون جوری نیست ، 28 آذر تولد 4 سالگیشه ولی شده بچه ای که من دیگه دوسش ندارم یعنی نه این که اصلا دوسش نداشته باشم ها ولی دیگه اون جوری دوسش ندارم و علتش چیه که این جوری شده رو نمی دونم
خب حالا چند تا گزینه رو میز هست:
- دیگه نمی نویسم
- میذارم یه مدت این جا خاک بخوره شاید بعدا تونستم بهتر براش تصمیم بگیرم
- میرم یه جای دیگه و کاملا ناشناس می نویسم به هیچ کس هم نمی گم که کی هستم
- شاد مدل نوشتنم رو عوض کردم
- شاید هم دیگه به درد نوشتن نمی خورم و حرفی هم برای گفتن ندارم لذا نت رو می بوسم و میذارم کنار

+ عاقا این که در مورد اینجا دارم این جوری حرف میزنم هیچ ربطی به جنبه های دیگه زندگیم نداره ها فکر نکنین اتفاقی افتاده و مثلا ناراحتم و اینا ها نخیرشم حالم خیلیم خوبه همه چی هم رو به راهه ولی این جا یه جوری شده همین

بدرود :)


موضوع : بدون شرح!! 
برچسب ها: همین دیگه حرفام رو گفتم خوش باشین،
نوشته شده در پنجشنبه 17 مرداد 1392 ساعت 04:00 ب.ظ توسط الهام ت نظرات |



موضوع : بدون شرح!! 
برچسب ها: :)،
نوشته شده در چهارشنبه 16 مرداد 1392 ساعت 02:32 ب.ظ توسط الهام ت نظرات |

وقتی یه حس لج در آور مسخره توی کلم بپیچه این جوری میشه که میرم تو اتاقم و سشوار رو دست میگیرم و به جون موهام میوفتم و واسه این که وقت بگذره و شاید این داغی این قدر کلافه ام کنه که این حس یادم بره موهام رو سشوار می کشم و بعدشم هم میام جلو آیینه و الکی و سرخوش وار قربون صدقه خودم میرم و به خودم میگم که نگاه کن تو الان اصلا هم حس های متناقض داغون نداری حالت هم خیلی خوبه و بعد هم با چشام به خودم میگم که آررررررره جون خودت :|
به این نتیجه رسیدم که باید یه جوری حال خودم رو حسابی بگیرم اصلا خودم رو تنبیه کنم یا با دمپایی ابری بیوفتم به جون خودم شاید درست شدم :| میشینم با خودم فکر می کنم که اره این جوریه و اون جوری و فلان و بیسار و یه اسمس میدم و مثلا هم خیلی تصمیم خوبی گرفتم و به 5 دقیقه نرسیده قیافه ام این جوری :| میشه که این اسمس رو دادی که حالا چی؟ و پشیمونیم به اوج میرسه و اون وقته که دوست دارم خودم رو بردارم بندازم دور حتی!
یه چیزی خیلی خیلی خیلی اذیتم می کنه ولی نمی دونم نمی تونم بیانش کنم یا شایدم به خاطر اینه که می دونم بیان کردنش چیزی رو عوض نمی کنه :|
شما هم یه وختایی اعصابتون از دست خودتون خورد میشه؟ دوست دارین بزنین خودتون رو له کنید؟


دلم بستنی شاتوتی می خواد!



موضوع : خاطرات 
برچسب ها: اصلا حال خوبی نیست این که آدم پر بشه از فکرای مختلف و حس های متناقض،
نوشته شده در سه شنبه 15 مرداد 1392 ساعت 05:38 ب.ظ توسط الهام ت نظرات |

روزی هزار و خورده ای نفر میایین اینجا نع بهتره بگم که لطف می کنید و تشریف میارید این جا ، ساکت و آروم میایین ساکت و آروم میرین مثل یه نسیم می مونید ملایم و آروم ، میایین و این جا رو می خونید نوشته های من رو ، گاهی غر غر کردم گاهی شیطنت کردم گاهی درد و دل کردم و شما خیلی صبور خوندین حال هر روز من رو :)
نمی دونم که از کی هست که من رو می خونید ، نمی دونم چقدر من رو می شناسین ، نمی دونم چقدر تغییرات من رو حس کردین یا اصلا به نظرتون تغییر کردم یا نه ، من حتی اصلا نمی دونم که این جا رو دوست دارین یا نه ، من فقط یه چیزی رو می دونم که این قدر وجودتون با ارزشه که باید زود تر از این ها برای شما می نوشتم ، برای شمایی که هر روز حواستون به من هست بدون این که من ببینمتون ، این قدر مهربون هستین که من رو این جا تنها نذاشتین درسته که ردی از خودتون نمیذارید :)
این ها رو نوشتم که بهتون بگم خواننده های ساکت و آروم من ، خواننده های نسیم مانند من دوستتون دارم :)


موضوع : بدون شرح!! 
برچسب ها: خاموش یا روشن خواستم بگم بودنتون برام مهمه خواستم بگم برام ارزش دارین :)، ممنونم ازتون،
نوشته شده در دوشنبه 14 مرداد 1392 ساعت 11:52 ب.ظ توسط الهام ت نظرات |


صفحات وبلاگ
تعداد کل صفحات :( 132 ) 1 2 3 4 5 6 7 ...