خیلی دور خیلی نزدیك

تواگردر تپش باغ خدا را دیدی، همت کن و بگو ماهی ها حوضشان بی آب است



970648_551474154895870_261546687_n.jpg


اینو دیدم نتونستم جلوی خنده ام رو بگیرم گفتم بذارم شما هم نیشتون باز بشه


+ خدا بگم چی کارت کنه مموتی زمان خا..تمی افطار اقلا ساعت 5 بود :/


موضوع : بدون شرح!! جالبیات 
برچسب ها: اونوخ عجیجم جرات داره بچه مون رو این جوری بگیره ها عَ لنگ عَ سقف آویزونش می کنم :دی،
نوشته شده در سه شنبه 8 مرداد 1392 ساعت 05:17 ب.ظ توسط الهام ت نظرات |

چند وقت پیش که با داییم اینا رفته بودیم مسافرت قوری ما تو وسایل اونا مونده و بود و قتی رسیده بودن خونه دیدن که عع؟ قوریه شکسته یعنی تهش قلفتی در اومده بود و واسه استفاده بهینه از اون قوریه داییم تهش رو چسبوند و به شکلی که ملاحظه می فرمایید چند روز پیش که اومده بودن خونه مون برامون آوردش این قدی اینا خوشگلن این قدی دوسشون دارم بعد تازه تو فکرم دونه دونه قوری هامون رو بزنم بشکونم ببرم بدم داییم این جوری تحویل بده بهم
تازشم می خوام بشینم جلو بنفشه هام این قدی قربون صدقه این کاکتوسا برم که اونا حسودی کنن خشک بشن من خیلی هم میربونم





موضوع : خاطرات 
برچسب ها: جیگرای منن ها :دی،
نوشته شده در دوشنبه 7 مرداد 1392 ساعت 01:03 ب.ظ توسط الهام ت نظرات |

یه وقت هایی خیلی با خودم و فکر هام درگیر میشم گیر می کنم بین خودم و دلم و افکارم و غرورم حتی و وقتی هم که این چند تا به جون هم بیوفتن و با هم جنگ کنن من تقریبا همیشه تسلیم دلم میشم اصلا یه وقت هایی هر چی منطق و دلیل و برهان دارم بی رنگ میشن و تنها چیزی که می تونم قبول کنم حرفیه که دلم داره بهم میزنه ، من کلا آدم خیلی مغروری هستم ولی تو یه موقعیت هایی و جلو یه آدم هایی هیچ اثری از اون غروری که دارم نیست انگار که اصلا وجود نداشته و همینم باعث میشه که خیلی راحت تو چشمای طرفم نگاه کنم و حرف دلم رو بزنم اما امان از وقتی که تنها میشم و خودم می مونم و خودم می رم تو فکر که ای وای دختر تو چه جوری روت شد این حرف رو بزنی؟ غرورت کدوم گوری بود وقتی یه همچین درخواستی داشتی؟ اصلا عقلت کجا رفته بود که یه همچین رفتاری رو نشون دادی؟ تو اصلا خجالت نکشیدی که این حرف رو زدی؟ و شروع می کنم سر خودم غر غر کردن که اشتباه کردم و دیگه این رفتار رو نشون نمیدم ولی وقتی باز تو اون موقعیت قرار میگیرم باز هم همون آشه و همون کاسه ، اصلا یه وقت هایی میشینم سر خدا هم غر می زنم که این دل چی بود که به من دادی که نتونم جلوی حرفش مقاوت کنم و این جوری تسلیم خواسته هاش میشم؟ یا مثلا چرا وقتی آدم ها درگیر خواسته های دلشون میشن و گوش به حرفش میدن دقیقا همه چی بیشتر گره می خوره و کارها سخت تر میشه که بهتر نشه؟ می دونم که الان همه تون می خوایین بیایین شعار بدین که نه آدم باید با عقلش بسنجه و حرف عقلش رو گوش بده وای بر تو که گوش به حرف دلت دادی و شروع کنید به شعار دادن و حرف های قشنگ زدن و قیافه تون وقتی دیدنی میشه که دقیقا تو موقعیت مشابه گیر کنید اونوقت می خوام بیام ببینم تصمیم هایی که از روی عقل میگیرید!!!!
یه چند وقتیه خیلی درگیر شدم با خودم با دلم با خواسته ام و حرف هایی که میزنم تا الان زورم بهش نرسیده اما از این به بعد می خوام وقتی باز تو موقعیت قرار گرفتم گوش خودم رو بگیرم قشن بپیچونم که حواسم باشه که دارم چی میگم که اگه بازم گوش ندادم خودم رو تنبیه کنم حتی ولی بازم می دونم که نمیشه که نمیشه الکی که نیست دله حرف هایی که میزنه حرف دله نمیشه راحت ازش گذشت که آخه


موضوع : خاطرات 
برچسب ها: شما هم گوش دلتون رو می پیچونید که حرف نزنه و ساکت باشه؟،
نوشته شده در یکشنبه 6 مرداد 1392 ساعت 10:49 ب.ظ توسط الهام ت نظرات |

این که من موقع راه رفتن به در و دیوار می خورم چیز جدیدی نیست ولی جدیدا دارم زیاد به در و دیوار می خورم و انگشت های پام له شدن بس که به این ور و اون ور می خورن سر همین همیشه دمپایی پامه ها ولی دقیقا اون دو دیقه ای که یادم نباشه و دمپایی پام نباشه زرتی کوبیده میشه به پایه صندلی میزی جایی :/ امروزم تو آشپز خونه بودم داشتم جمع و جور می کردم که یهو پام کوبید شد به پایه میز و آخم رفت هوا و مامانم گفت یعنی وای به حالت اگه شکسته باشه ( چون که دو سال پیش به فاصله یه ماه دوبار انگشت کوچیکه پام شکست :/ ) یعنی جوری گفت که اگه شکسته بود هم همون جا جوش خورد انگشتم :/
خدا به خیر بگذرونه این اوضاع رو اگه پام دوباره بشکنه ساعت 9  شب منو میذاره دم در احتمالا یا میبره پسم میده به خدا :/


موضوع : خاطرات 
برچسب ها: خو کوفت همه تون به در و دیوار می خورید دیگه،
نوشته شده در یکشنبه 6 مرداد 1392 ساعت 01:00 ب.ظ توسط الهام ت نظرات |

امشب شب دعاست، شب نگاه کردن به دست های خدا ، شب امید داشتن به مهربونی خدا ، امشب شبیه که خدا منتظر نشسته و داره بنده هاش رو نگاه می کنه و میشنوه که چی می خوان ، امشب شبیه که باید بریم بگیم می دونم خوب هم می دونم که اشتباه کردم گناه کردم کج رفتم ولی تو خدایی مگه نه؟ ببخش
امشب دعا کنیم برای همه ، مهربونی خدا حد و مرز نداره کافیه صداش کنیم تا ببخشتمون تا نگاهمون کنه تا بهمون لبخند بزنه تا وقتی که اشک تو چشمامون جمع شد تو آغوشش بگیرتمون فقط کافیه که صداش کنیم
بیایین امشب با هم خدا رو صدا کنیم :)

فقط یه خواسته از خدا دارم که اون خواسته ام هم برای خودم نیست بقیه اش رو هم میسپرم به خودش هر کاری که خواست بکنه فقط با تمام مهربونیش جواب اون خواسته منو بده ، در شان خدا نیست با اون همه بزرگی و مهربونیش دست رد به سینه بنده اش بزنه مگه نه؟


موضوع : بدون شرح!! 
برچسب ها: امشب خدا منتظر نشسته تا صداش کنی که جوابت رو بده پس دل دل نکن صداش کن :)،
نوشته شده در شنبه 5 مرداد 1392 ساعت 10:02 ب.ظ توسط الهام ت نظرات |

دوسی مهدیه عزیزم رفیق نتی عزیز من ای دوستی که روز های خوشمون با هم از این جا شروع شد و بعدا تبدیل شدیم به رفیق های خیلی خیلی صمیمی ، دخدر گلی که الان برام شدی عین خواهر و خیلی خوشحالم از این که باهات آشنا شدم ، عزیز دلم تولدت مبارک74172_gholi_daman.gif1068_eskelet_51.gif
دوستی من و تو از همین نت شروع شد و یواش یواش رفت تا رد و بدل کردن شماره و یه روز قرار گذاشتن و بیرون رفتن! رفیت صادقیه چرخیدیم یادته؟ اون آب انبه غلیظه که یارو بهت انداخت یادته؟ بعد از اون بود که بیرون رفتن هامون بیشتر شد و تجربه های چاپاتی رفتن ها داشتیم با هم اولین باری که رفتین چاپاتی این قدر خورده بودیم که نمی تونستیم از جامون بلند بشیم رفتیم یه چند ساعتی تو پارک مریم نشستیم یادته؟
اولین باری که پارک لاله رفتیم بعد اون روزی بود که با فوتو رفته بودیم کافه نقاشی و بعد اونا رفتن خانه هنرمندان ما هم رفتیم پارک لاله از اون موقع بود که اسیر پارک لاله شدیم یادته دانشگاه رو می پیچوندیم از 8 صبح میرفتیم پارک لاله سر راه هم نون و پنیر هم می گرفتیم و تو چایی میاوردی و صبحونه می زدیم اون جا دقیقا از 8 صبح تا 5 بعد از ظهر تو پارک می موندیم تازشم ترست از گربه هم به یکباره اون جا ریخت و کم مونده بود گربهع رو بغل کنی یادته؟ دو روز قبلش گربه میومد بدیو بدیو در میرفتی  اونوخ اون روز داشتی گربه ها رو ناسی ناسی می کردی چه تخمه ها که نشکوندیم چه پفک ها که نخوردیم که هایدا هایی که تو پارک لاله زمین نزدیم خدا می دونه این لاله چقدر باعث اضافه وزن ما شدهاون آیس پکه که تو نمایشگاه کتاب خوردیم رو یادته بابامون در اومد؟ برنامه مونتی رو که با هم رفته بودیم یاته؟ تو ماشین میترا بودیم چقدر خندیدیم؟
یادته رفتیم تجریش؟ یادته همه مغازه های جینگیل بینگیل فروشی رو دونه دونه میرفتیم توش هی نیگا می کردیم قیمتا رو میدیدیم بر می گشتیم؟ یادته لازانیاهع رو؟ داشتیم می ترکیدیم ها
شیرینی خامه ای هایی رو که خوردیم رو یادته؟ دوبار تو مترو بودیم یه بار هم نزدیک دانشگاه شما بودیم
دوسی جونم دوسی عزیزم مهدیه خواهر گلم تولدت هزار هزار بار مبارک باشه همیشه بهترین ها رو برات آرزو می کنم و خیلی خوشحالم از داشتنت از این که همیشه کنارم بودی و هیچ وقت تنهام نذاشتی
دقت کردی همه خاطره های ما هی توش خوراکی بود هی داشتیم می خوردیم؟
ببین هنوز پارک ملت رو کشف نکردیم ها یه سفر اکتشافی هم باید اونجا بریم
بوس و بغل سفت فشارکی
2728_eskelet_20.gif8238_eskelet_19.gif18672_bandari.gif24812_gholi_jaz.gif76012_for_you.gif


موضوع : خاطرات 
برچسب ها: خیلی برام عزیزی دوسی :*،
نوشته شده در شنبه 5 مرداد 1392 ساعت 02:46 ب.ظ توسط الهام ت نظرات |

اکثر ماها وقتی بچه بودیم دوست داشتیم که زود تر بزرگ بشیم و توی رویاهای خودمون خیالبافی می کردیم از روز های بزرگ شدنمون و نقشه می کشیدیم برای کار هایی که می خوایم انجام بدیم و روز هایی که می خواییم داشته باشیم! همه ما واسه خودمون بهترین چیز ها تو رویاهامون داشتیم ولی وقتی بزرگ تر شدیم اوضاع خیلی با چیز هایی که تو رویاهامون میدیم فرق داشت وقتی درگیر زندگی و مشکلاتش شدیم یه نگاهی به بچگیمون کردیم که ببینیم واقعا اون آینده ای که می خواستیم این بود؟ ما ها که بچه بودیم دنیامون رو فقط با قشنگی هاش ساخته بودیم جایی برای بد بودن ناراحت بودن و مشکلات و درد داشتن نذاشته بودیم دنیای بزرگی مون پر بود از اتفاق های خوبی که از بچگی نقشه ای رو می کشیدیم پر بود از فانتزی های رنگارنگ و حالا که بزرگ شدیم داریم مشکلات اون فانتزی ها رو میبینیم مشکلاتی که سر راه رسیدن به آرزو هامون هست رو میبینیم ناراحتی هایی که برامون پیش میاد رو می بینیم ولی ماها می تونیم این خوب نبودن ها رو هم قشنگش کنیم می تونیم بهتر بهش نگاه کنیم می تونیم ازشون راحت تر بگذریم این قدر سختشون نگیریم می تونیم حداقلش قشنگ بهشون نگاه کنیم ، می تونیم کنار هم باشیم این کنار هم بودنه شاید بتونه کمک کنه که ناراحتی ها رو کمتر ببینیم که امیدمون به اون قشنگی ها بیشتر باشه ، زندگی سخته معلومه که سخته و باید هم سخت باشه ولی ما می تونیم اگه بخواییم! بیایین مشکلاتمون رو بزرگش نکنیم :)


موضوع : خاطرات 
برچسب ها: میشه من مطمئنم،
نوشته شده در جمعه 4 مرداد 1392 ساعت 04:32 ب.ظ توسط الهام ت نظرات |

دخدر خاله بزرگه من یه دختر بچه داره یه سال و نیمشه بعد این این قدی با مزه هست تازه به حرف زدن افتاده خیلی شیرین حرف میزنه بعد البته این جوریم هست که وقتی سر به سرش بذاری اذیتش کنی کلافه بشه بهت میگه بیشوووور خر بعد مهلت هم نمیده جواب بدی میگه خودتی بعد دو ثانیه بعدم میگه عمته یعنی ریسه میری این قدی قشنگ میگه ها
هیچی دیگه دیشب این قدی اذیتش کردم که این جوری بگه این قدر با مامانم خندیدیم که حد نداشت


موضوع : خاطرات 
برچسب ها: حالا درسته فش دادن زشته ها ولی این خیلی باحال بود :دی،
نوشته شده در جمعه 4 مرداد 1392 ساعت 02:54 ب.ظ توسط الهام ت نظرات |


صفحات وبلاگ
تعداد کل صفحات :( 132 ) ... 2 3 4 5 6 7 8 ...