خیلی دور خیلی نزدیك

تواگردر تپش باغ خدا را دیدی، همت کن و بگو ماهی ها حوضشان بی آب است

اصن یکی از بزرگترین عبادت اینه که بابای آدم الان یادش بیوفته که واسه فردا لباساش اتو نداره و بیاره لباساش رو بهت بده و بگه اتو می کنی؟ اونوخ تو هم بگی آره بده من اتوشون می کنم

موضوع : خاطرات 
برچسب ها: اینم درس زندگیه ها :دی،
نوشته شده در شنبه 29 تیر 1392 ساعت 01:28 ق.ظ توسط الهام ت نظرات |

هیچ وقت آب طالبی بستنی رو امتحان نکنید اصنم خوشمزه نمیشه :/


موضوع : خاطرات 
برچسب ها: درس زندگیه ها آویزون گوشت کن فهمیدی؟،
نوشته شده در جمعه 28 تیر 1392 ساعت 11:19 ب.ظ توسط الهام ت نظرات |

دیدم یه بازی راه افتاده بچه ها از جینگیل بینگیلاشون عکس میگیرن میذارم هی گفتم منم بذارم بعد گفتم ولش کن من که جینگیل خاصی ندارم ولی خو نتونستم دیگه مقاومتم شکست
عکس جینگیل بینگیلام تو ادامه
ادامه مطلب
موضوع : جالبیات 
برچسب ها: اونوخ من خیلی وخته تو ترکم دیگه جینگیل بینگیل نخرم :دی،
نوشته شده در جمعه 28 تیر 1392 ساعت 06:06 ب.ظ توسط الهام ت نظرات |

این روزا وقتی میشینم سر سجاده و نماز می خونم اول از همه واسه قضیه ای که برام خیلی مهمه دعا می کنم بعد گلی میاد جلو چشمم که مشکلشون حل بشه بعد دوست مرجان رو دعا می کنم که مریضیش بر طرف بشه بعد بارانم رو دعا می کنم بعد دوسی مهدیه یادم میوفته که چقدر این روزا کنارم بوده و نذاشته که تنها بمونم ، الف لام ی رو دعاش می کنم که نوشته بود این روز ها مشکل داره و آخر سر هم یه دعا حواله همه شون می کنم و میشینم و چشمام رو میبندم و صورتم رو بالا میگیرم و حس می کنم که چقدددر سبک شدم، حس می کنم چقدر دلم آروم گرفته ، حس می کنم خدا همین جا کنار سجاده ام نشسته و داره به حرفام گوش میده ، خیلی بهش اعتماد دارم می دونم که جواب دعاهام رو میده همون جوری که تا الان هر چیزی که ازش خواستم بهم نه نگفته و هر چی که خواستم رو بهم داده می دونم ازم صبر می خواد و منم که یه بنده عجول! این احساس سبکی خیلی بهم آرامش میده بی قراری هام رو ازم میگیره ، نمی دونم که اگه این خدا این بزرگ مهربون نبود من این روز هام رو چه جوری می خواستم بگذرونم
خدای من شکرت


موضوع : خاطرات 
برچسب ها: همه امیدم تویی مهربان ترین مهربانان،
نوشته شده در جمعه 28 تیر 1392 ساعت 02:27 ق.ظ توسط الهام ت نظرات |

به یه جایی می رسی که واسه آدم عالم مغروری ولی وقتی به یه نفر می رسی وا میری دست و پات شل میشه ، به یه جایی میرسی که نسبت به همه چی تو دنیا بی تفاوتی ولی یه نفر هست که عم و شادیش دنیات رو زیر و رو می کنه ، به یه جایی میرسی که از شادیش ضعف میری و اگه دلش گرفته باشه غم دنیاس که میاد رو دلت ، خودت رو به در و دیوار میزنی که گرفته نباشه ، به یه جایی میرسی که حاضری همه دنیات رو بدی واسه این که لبخند روی لبش رو ببینی ، به یه جایی میرسی که صداش مستت می کنه! به جایی میرسی که هر چی می بینی اونه هر چی میشنوی اونه، به جایی میرسی که وقتی بهت اخم می کنه میگی فدای اخمش و وقتی صداش روت بره بالا میگی قربون صدای مردونه اش ! به جایی میرسی که حاضری جون بدی ولی سر سوزنی ازت دلگیر نباشه ناراحت نباشه ، شب و روزت میشه اون تمام فکر و خیالت میشه اون ، وقتی داره می خنده همه دنیا رو داری دیگه هیچ غمی تو دنیا نداری ، وقتی داریش این قدر خیالت راحته این قدر مطمئنی که میگی بذار دنیا زیر و رو بشه بذار دنیا خراب بشه بذار طوفان بشه مهم نیست من اونو دارم، به یه جایی میرسی که تک تک حرفاش توی ذهنت هک میشه ، دلت غنج میزه وقتی بهت میگه دوست داره ، به یه جایی میرسی که جونت به جونش بست هست که حاضری بمیری ولی اون آخ نگه که نفست به نفسش بسته هست ، به یه جایی میرسی که شروع می کنی دنیا دنیا سرش غر میزنی و حق رو کاملا به خودت میدی ولی وقتی چند دقیقه می گذره میگی الهی بگردم چقدر اذیتش کردم چقدر کلافه اش کردم ، به یه جایی میرسی که سر هر نمازت محاله ممکنه که یادت بره دعاش کنی ، به یه جایی میرسی که این قدر لبریزی که حتی نمی تونی همین چند تا خط رو هم اون جوری که باید مرتب کنی و بنویسی ولی این احساس این لبریز بودن یه معجزه هست مثل بقیه معجزه های خدا ، این یه معجزه هست که حاضری نباشی ولی خنده های رو لب اون کسی که عزیزت شده باشه ، که وقتی همه میان بهت میگن نه این جور و اون جور  و نکته های منفی رو تا می تونن جلو روت ردیف می کنن تو تنها چیزی که میبینی صورت اونه و داری قربون صدقه اش میری که دلت میلرزه وقتی اسمش میاد وقتی می بینیش که ته ته ته دلت ذره ای شک نداری که با تمام وجودت دوسش داری، همه این ها معجزه هست که وقتی اتفاق میوفته که وقتی درگیرش میشی حتی وقتی به سختیاش میرسی هیچ وقت هیچ وقت هیچ وقت حاضر نمیشی که تنهاش بذاری که پشتش رو خالی کنی حتی اگه همه دنیا جلوت وایسه
عزیزم، این ها رو برای تو نوشتم بدون هیچ رمزی بدون هیچ پرده ای ، این ها رو برای تویی نوشتم که از جونم برام عزیز تری


موضوع : خاطرات 
برچسب ها: من گرفتارم به این معجزه،
نوشته شده در پنجشنبه 27 تیر 1392 ساعت 12:08 ب.ظ توسط الهام ت نظرات |

خدا رو شکر حال پدرم خوبه فردا میاد خونه یه مقدار کوفتگی هست که فقط نیاز به استراحت داره
من شرمنده لطف همه دوستان شدم یک دنیا از همه تون ممنونم و نمی دونم با چه زبونی ازتون تشکر کنم امیدوارم که بتونم این همه لطفتون رو جبران کنم.

به ما که اول خبر دادن گفتن که چیزی نیست تو اتوبان بوده یه ماشین از پشت زده و خیلی چیزی نشده و ماشین فقط آسیب دیده و این حرفا ولی وقتی داداشم رفت معلوم شده که نه تو اتوبان نبوده تو خیابون بوده یه ماشینی داشته از پارکینگ در میومده و پارکینگ پایین تر از سط خیابون بوده و با شیب قرار داشته طرف هم وقتی از پارکینگ دراومده نگاه نکرده که داره ماشین میاد یا نه همون جوری پیچیده تو خیابون که مستقیم زده به در طرف راننده و تصادف این جوری اتفاق افتاده خدا رو صد هزار مرتبه شکر که برای پدرم اتفاق خاصی نیوفتاده و ماشین فقط آسیب دیده.
داشتم با خودم فکر می کردم که واقعا همین جوری میشه مثلا یه روز که خیلی راحت تو خونه نشتسی و همه چی مثل هر روزه یهو زنگ میزنن که آره برای عزیزت یه اتفاقی افتاده، چقدر دنیا بی وفاست!!!


موضوع : خاطرات 
برچسب ها: شرمنده لطف همه دوستان شدم :)،
نوشته شده در پنجشنبه 27 تیر 1392 ساعت 01:21 ق.ظ توسط الهام ت نظرات |

پدرم صبح تصادف کرده
خواهشا دعا کنید




نوشته شده در چهارشنبه 26 تیر 1392 ساعت 12:37 ب.ظ توسط الهام ت نظرات |

بچه ها چی میشه که یاد میگیرن دس تو دماغشون کنن؟ از کجا یاد میگیرن؟ ذاتیه؟ اکتسابیه؟ چه جوریاس؟




موضوع : بدون شرح!! 
برچسب ها: دس تو دماغت نکن خاله ببینه،
نوشته شده در یکشنبه 23 تیر 1392 ساعت 07:25 ب.ظ توسط الهام ت نظرات |


صفحات وبلاگ
تعداد کل صفحات :( 132 ) ... 4 5 6 7 8 9 10 ...