خیلی دور خیلی نزدیك

تواگردر تپش باغ خدا را دیدی، همت کن و بگو ماهی ها حوضشان بی آب است

صبحا قبل از اذان صبح وقتی دارم سر نذرم یاسین می خونم ، حس می کنم خدا دقیقا داره منو نگاه می کنه! فقط و فقط نشسته و داره منو میبینه ، دست خودم که نیست چشام خیس میشه، دلم می لرزه، صداش می کنم، با این که صدای جوابش رو نمیشنوم ولی حس می کنم گوشاش به منه ، هر چی که تو دلم مونده بهش میگم، حسش می کنم، اون وقته که دلم آروم میگیره ، وقتی بی قرارم فقط این جوری آروم میشم


موضوع : خاطرات 
برچسب ها: می دونم حواسش بهم هست،
نوشته شده در یکشنبه 23 تیر 1392 ساعت 12:08 ق.ظ توسط الهام ت نظرات |

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.



نوشته شده در شنبه 22 تیر 1392 ساعت 11:28 ب.ظ توسط الهام ت نظرات |

یه وقتایی هم هست میری تو اتاقت رو به روی دیوار میشینی و با یه حالت خیلی چندش آوری آدامس می جویی شاید آروم شی






+ شاید از این به بعد در کامنت دونیا رو بستم




موضوع : خاطرات 
برچسب ها: شما هم این جوری بجو آرومت که نمی کنه ولی عوضش حال میده،
نوشته شده در شنبه 22 تیر 1392 ساعت 10:54 ب.ظ توسط الهام ت نظرات |

با مامانم رفته بودیم جایی و منتظر بودیم بعد یه خانومی هم اون ور تر نشسته بود یه ذره که گذشت اومد کنار ماانم نشست بعد گفت دخترتونه؟ خواستم بگم پ ن پ مامانم دختر منه :/ بعد برگشت گفتش که چند سالشونه مجردن؟ به اینجا که رسید با آرنجم آروم یکی به مامانم زدم که هیچی نگه بذاره من حرف بزنم و گفتم که نه خانوم من متاهلم و یه نگاهی تو صورتم کرد و گفت عع؟ آخه بهتون نمی خوره متاهل باشین حلقه هم ندارین گفتم که وا؟ خانوم مگه شما خودتون حلقه دارین؟ بعدشم من عمه شیشمه شوهرم فوت کرده بعد خانواده شوهرم از این خانواده ها هستن که رسم دارن تا 6 ماه عزا نگه میدارن واسه همینه این جوریم شما هم 6 ماه عزا نگه میداشتی صورتت از صورت من بدتر میشد دیگه بعد برگشت گفت که چه رسمیه چرا دختر جوون رو اذیت می کنن و منم گفتم دیگه رسم رسمه دیگه هر کی یه جور رسم داره و اینا و خانومه هم خدافظی کرد و رفت و این وسط مامانه من بود که داشت از خنده منفجر میشد و گفت خدا خفت نکنه این چرتو و پرتا عَ کجا به ذهنت رسید؟ منم گفتم از اونجا



+ آنقدر با تو عاشقانه قدم زده ام که خیابان های خیالم صدای گام های تو را لالایی کرده اند :)


موضوع : خاطرات قلم نوشته های خودم 
برچسب ها: فقط الان عذاب وجدان روزه ام رو دارم :/،
نوشته شده در شنبه 22 تیر 1392 ساعت 02:25 ب.ظ توسط الهام ت نظرات |

ترسی از غرق شدن ندارم
دریا که تو باشی مرگ هم مثل یک لبخند شیرین است


موضوع : بدون شرح!! قلم نوشته های خودم 
برچسب ها: )،
نوشته شده در شنبه 22 تیر 1392 ساعت 01:20 ق.ظ توسط الهام ت نظرات |

رفته بودیم یه سر به مامابزرگم ( مامان بابام ) بزنیم بعد که برگتشم خونه ساعت 4 بود تقریبا که خاله ام زنگ زد گفت خونه اید؟ گفتیم آره و گفت پس ما افطار میاییم اونجا و ساعت 5 خونه ما بودن!!!!
انصافا خیلی سخته 17 ساعت آدم روزه باشه و بخواد مهمون داری کنه و افطاری هم بده ، دیگه واقعا کم آورده بودم منی که در حالت عادی روزه بودن همه اش می خوابیدم و نا نداشتم کاری کنم حالا مهمون داری اونم از نوع غیر منتظره اش رو کردم!!!
امسال خیلی داره بهم سخت می گذره یعنی اوضاع معده ام کاملا بهم ریخت دیگه جوری شده که امشب قفط تونستم 5 تا لقمه بخورم با یه استکان چایی!! با این وضع دو حالت پیش میاد یا تا آخر رمضون همین جوری طاقت میارم یا این که از رده خارج میشم!
دوستان عزیز روزه دار 17 ساعت زمان کمی نیست به خودتون برسین مراقب تغذیه تون باشین مقوی بخورین حجیم خوردن به این معنی نیست که خوب خوردین مقوی بودن رو حتما در نظر بگیرین
شاد باشین همیشه :)


موضوع : خاطرات 
برچسب ها: من هنوز زنده ام :دی،
نوشته شده در جمعه 21 تیر 1392 ساعت 11:26 ب.ظ توسط الهام ت نظرات |

با یه چهره خشن و اخم آلودی بهت میگه برو تو اتاق آماده شو با یه چهره نا امیدی ازش خواهش می کنی و اون فقط میگه زود باش! میری تو اتاق و رو تخت میشینی و اشکات سرازیر میشه هی خدا خدا می کنی که چی کار کنم آخه این چه بدبختیه که توش گیر کردم و دنبال یه راه چاره می گردی ولی هیچی به ذهنت نمیرسه، میاد تو اتاقو میگه تو که هنوز آماده نشدی و یه لحنی عصبی خاصی داره، شروع می کنی به خواهش کردن و میگی تو رو خدا بی خیال شو بگذر بذار من برم اذیتم نکن تو رو قرعان و همین جوری داری گریه و التماس می کنی که یهو صداش رو میبره بالا که زود باش بخواب ببینم و آخرین روزنه امید هم کور میشه و می خوابی!!! و اون بی رحم ظالم هم جوری اون آمپول بی صاحاب رو میزنه که انگاری داره با مته دیوار رو سوراخ می کنه دِ آخه لامصب یه لایه پوست که بیشتر نیست چرا این جوری میزنی؟ من خودم یه عمر مردم رو سوزن زدم کوجا این جوری زدم عاخه؟

موضوع : خاطرات 
برچسب ها: الهی که ده تا آمپول هم زمان بهش بزنن،
نوشته شده در جمعه 21 تیر 1392 ساعت 12:08 ق.ظ توسط الهام ت نظرات |

می دونین از خود سوسک وحشتناک تر چیه؟ این که سوسک رو تو خونه گُمش کنی

موضوع : جالبیات 
برچسب ها: من یکی سوسک ببینم رسما سکته می کنم و خودم رو خفه می کنم این قدر جیغ میزنم :دی،
نوشته شده در پنجشنبه 20 تیر 1392 ساعت 03:11 ب.ظ توسط الهام ت نظرات |


صفحات وبلاگ
تعداد کل صفحات :( 132 ) ... 5 6 7 8 9 10 11 ...