تبلیغات
خیلی دور خیلی نزدیك - هعی روزگار :/ الکی :دی























خیلی دور خیلی نزدیك

تواگردر تپش باغ خدا را دیدی، همت کن و بگو ماهی ها حوضشان بی آب است

اونوخ من از بچگی این جوری بودم که هر وخ می خواستم آمپول بزنم بهم قول پاستیل میدادن که بیا آمپول بزن برات پاستیل می خریم و بلافاصله بعد از آمپول زدن هم برام پاستیل می خریدن ( نه واسه خوش قولی اینا ها نه واسه این که یه سره عرررر می زدم و جیغ و داد می کردم بلکه این جوری ساکت شم ) بعدش اونوخ الان شما یه وخ فکر نکنید که من از آمپول می ترسم ها نه فقط دیگه هیشکی بهم نمیگه بیا برو دکتر آمپول بزن برات پاستیل میخرم





موضوع : خاطرات 
برچسب ها: الان منو ناسی ناسی کنید :(،
نوشته شده در سه شنبه 11 تیر 1392 ساعت 06:59 ب.ظ توسط الهام ت نظرات |


نمایش نظرات 1 تا 30