تبلیغات
خیلی دور خیلی نزدیك - ت در مترو























خیلی دور خیلی نزدیك

تواگردر تپش باغ خدا را دیدی، همت کن و بگو ماهی ها حوضشان بی آب است

توی مترو بودم یه خانومی روی صندلی دقیقا روبه روی من نشسته بود گوشیش زنگ زد و شروع کرد به حرف زدن همین که صداش رو شنیدم حس کردم این صدا چقدر آشناس نگاه کردم به صورتش دیدم واااای چقدر آشناعه و یادم اومد که عع؟ این معلم 5 ابتداییمه بعد کلی با خودم کلنجار رفتم که باهاش حرف بزنم نزنم بهش بگم نگم آخرش طاقت نیاوردم و گفتم ببخشید شما خانوم فلانی هستین؟ گفتش نه من فلانی هستم و معلوم شد عع؟ معلم پنجمم که نیست که بعد گفتش که دبیر داشتین؟ گفتم بله گفت نه من فلانیم و تازه جرقه زد تو ذهنم که عع نه این معلم هندسه سوم دبیرستانمه و گفتم عهههههه شما تو فلان مدرسه سال سوم سوم 6 سال پیش معلمم بودین و اونم اتفاقا خیلی خوشحال شد که آشنایی دادم و گفتش که چی کار می کنی و چی قبول شدی و کجا قبول شدی و وقتی رشته و اسم دانشگاهم رو گفتم خیلی خوشحال شد گفت واقعا خوشحال شدم که بعد از 6 سال میبینم شاگردم تویه یه دانشگاه درست و حسابی داره درس می خونه و گفت که من 2 سال پیش بازنشسته شدم و الان وقتی دیدم که جای خوبی داری درس می خونی واقعا خستگی این چند ساله در رفت انگاری و از دختر خودش گفت که رفته کانادا دکترا گرفته و داره همون جا کار می کنه و گفت پدر مارد همینه وقتی میبینه بچه اش به ثمر نشسته واسش بسه و از این جور حرفا آخرشم کلی برام آرزوی موفقیت کرد و اینا
من آدمی نیستم که کسی رو بیرون ببینم برم آشنایی بدم ولی این دفعه حس خیلی خوبی بهم داد


موضوع : خاطرات 
برچسب ها: خب حالا برین بگردین تو کوچه خیابون معلماتون رو پیدا کنید اگه می تونین :دی،
نوشته شده در شنبه 15 تیر 1392 ساعت 07:33 ب.ظ توسط الهام ت نظرات |