تبلیغات
خیلی دور خیلی نزدیك - وقتی هیچ راه فراری نیست























خیلی دور خیلی نزدیك

تواگردر تپش باغ خدا را دیدی، همت کن و بگو ماهی ها حوضشان بی آب است

با یه چهره خشن و اخم آلودی بهت میگه برو تو اتاق آماده شو با یه چهره نا امیدی ازش خواهش می کنی و اون فقط میگه زود باش! میری تو اتاق و رو تخت میشینی و اشکات سرازیر میشه هی خدا خدا می کنی که چی کار کنم آخه این چه بدبختیه که توش گیر کردم و دنبال یه راه چاره می گردی ولی هیچی به ذهنت نمیرسه، میاد تو اتاقو میگه تو که هنوز آماده نشدی و یه لحنی عصبی خاصی داره، شروع می کنی به خواهش کردن و میگی تو رو خدا بی خیال شو بگذر بذار من برم اذیتم نکن تو رو قرعان و همین جوری داری گریه و التماس می کنی که یهو صداش رو میبره بالا که زود باش بخواب ببینم و آخرین روزنه امید هم کور میشه و می خوابی!!! و اون بی رحم ظالم هم جوری اون آمپول بی صاحاب رو میزنه که انگاری داره با مته دیوار رو سوراخ می کنه دِ آخه لامصب یه لایه پوست که بیشتر نیست چرا این جوری میزنی؟ من خودم یه عمر مردم رو سوزن زدم کوجا این جوری زدم عاخه؟

موضوع : خاطرات 
برچسب ها: الهی که ده تا آمپول هم زمان بهش بزنن،
نوشته شده در جمعه 21 تیر 1392 ساعت 12:08 ق.ظ توسط الهام ت نظرات |


نمایش نظرات 1 تا 30