تبلیغات
خیلی دور خیلی نزدیك - ت و عمه شوهرش :دی























خیلی دور خیلی نزدیك

تواگردر تپش باغ خدا را دیدی، همت کن و بگو ماهی ها حوضشان بی آب است

با مامانم رفته بودیم جایی و منتظر بودیم بعد یه خانومی هم اون ور تر نشسته بود یه ذره که گذشت اومد کنار ماانم نشست بعد گفت دخترتونه؟ خواستم بگم پ ن پ مامانم دختر منه :/ بعد برگشت گفتش که چند سالشونه مجردن؟ به اینجا که رسید با آرنجم آروم یکی به مامانم زدم که هیچی نگه بذاره من حرف بزنم و گفتم که نه خانوم من متاهلم و یه نگاهی تو صورتم کرد و گفت عع؟ آخه بهتون نمی خوره متاهل باشین حلقه هم ندارین گفتم که وا؟ خانوم مگه شما خودتون حلقه دارین؟ بعدشم من عمه شیشمه شوهرم فوت کرده بعد خانواده شوهرم از این خانواده ها هستن که رسم دارن تا 6 ماه عزا نگه میدارن واسه همینه این جوریم شما هم 6 ماه عزا نگه میداشتی صورتت از صورت من بدتر میشد دیگه بعد برگشت گفت که چه رسمیه چرا دختر جوون رو اذیت می کنن و منم گفتم دیگه رسم رسمه دیگه هر کی یه جور رسم داره و اینا و خانومه هم خدافظی کرد و رفت و این وسط مامانه من بود که داشت از خنده منفجر میشد و گفت خدا خفت نکنه این چرتو و پرتا عَ کجا به ذهنت رسید؟ منم گفتم از اونجا



+ آنقدر با تو عاشقانه قدم زده ام که خیابان های خیالم صدای گام های تو را لالایی کرده اند :)


موضوع : خاطرات قلم نوشته های خودم 
برچسب ها: فقط الان عذاب وجدان روزه ام رو دارم :/،
نوشته شده در شنبه 22 تیر 1392 ساعت 01:25 ب.ظ توسط الهام ت نظرات |