تبلیغات
خیلی دور خیلی نزدیك - پسر شجاع یادتونه؟ من ت شون هستم























خیلی دور خیلی نزدیك

تواگردر تپش باغ خدا را دیدی، همت کن و بگو ماهی ها حوضشان بی آب است

من باز دیشب زده بود به کله ام که بیام این ترس خیلی مزخرفی رو که از تخیلاتم دارم رو بذارم کنار ، میگم ترس از تخیلاتم واسه اینه که مثلا الان جلو من یه جنازه بذارن که له شده رنده شده تیکه تیکه شده عین خیالم نیست ها ولی کافیه که مثلا فکر کنم تو فلان فیلمه یه جنی بوده روح بوده موجود خبیثی بوده تا سنگ کوب کنم!!!! یادمه بچه که بودم فیلم خوناام دیده بودم اونوخ تا 10 سال بعدش شب ها موقع خواب از ترس پتوم رو می کشیدم رو سرم و جوری خودم رو لای پتو میپیچیدم انگاری تو کفن پیچیدن منو حالا مثلا فکر می کردم هیچ موجود ترسناکی از پتو نمی تونه عبور کنه :||||||
خلاصه این که دیشب تو تاریکی خودم رو کشتم برم کله کنم زیر تختم رو همون جوری تو ظلمات نگاه کنم نشد که نشد :|||||||
بعدشم اومده بودم تو پذیرایی خوابیده بودم از حیاط صدای خش خش میومد بازم هر چی سعی کردم که نترسم پاشم برم همون جوری تاریک تاریک تو حیاط رو نگاه کنم ببینم چیه بازم نتونستم :||||||
یعنی من به شدت و عین چی از تاریکی می ترسم، یکی از این می ترسم که توی تاریکی از جلو آیینه رد بشم فکر می کنم جنی چیزی از توش میاد بیرون با سرعت نور میدوعم یعنیا


+ یه خانومی هم هست از صداش معلومه سن داره بعد هر روز به من زنگ میزنه بعد که من میگم بله بفرمایین میگه ببخشید اشتباه گرفتم یه 3-4 روزی بود زنگ نزده بود نگران شده بودم تا این که دوباره امروز زنگ زد و خیالم راحت شد که حالش خوبه!!!! داستان هایی دارما


موضوع : خاطرات 
برچسب ها: دل پیچه بگیری اگه بخندی خو هر کی عَ یه چی می ترسه دیگه :|،
نوشته شده در دوشنبه 21 مرداد 1392 ساعت 11:10 ق.ظ توسط الهام ت نظرات |