خیلی دور خیلی نزدیك

تواگردر تپش باغ خدا را دیدی، همت کن و بگو ماهی ها حوضشان بی آب است

اهم اهم خواستم بگم که اولین عیدی من رو جناب خواب دزد لطف فرمودن
بقیه هم لدفن سریع تر عیدی هاشون رو رد کنن بیاد تا به زور ازشون نگرفتم


اینم عیدیم

این رو هم توتی بهم عیدی داده

ایرانی هم این رو بهم عیدی داده قشنگه ببینیدش

قرلی هم اینو بهم داده

 مصی و گلی و مریم و باران هم بهم عیدی گل و بوس دادن تازشم

این رو هم سارا عزیزم بهم عیدی داد

اینم جینگیلی بهم عیدی داده

و اما این سرویس و اون پاکته هم عیدی امسالم بود




بازم عیدتون موبارک باشه
عیدی بدی



+ عزیزم تو بهترینی برای ثانیه ثانیه زندگیم ، تو یه آرامشی برای تمام عمرم و صدای خنده هات روحه واسه وجود من :)



موضوع : جالبیات 
برچسب ها: هم اکنون پذیرای عیدی های شوما میباشیم :دی،
نوشته شده در سه شنبه 29 اسفند 1391 ساعت 01:04 ب.ظ توسط الهام ت نظرات |

میرم تو حیاط وایمیسم و دستام رو باز می کنم و صورتم رو رو به آسمون میگیرم و چشام رو میبندم و یه نفس عمیق! ریه هام رو پر می کنم از هوای آخرین روز های 91 یه نسیم خنکی میاد و از سرما مور مورم میشه و این میشه یه بهانه واسه پناه آوردن به آغوشت ، گرمای وجودت میشه یه آرامش واسه پاک کردن همه دل آشوبی های 91 . توی چشمات نگاه می کنم یه لبخند میاد روی صورتم و عین بچه ها توی دلم ذوق می کنم از بودنت ،  توی بغلت که هستم یه نگاهی می کنم و میبینم چقدر حس خوبیه که بین دوتا شونه ات جا گرفتم ! توی بغلت نفس می کشم تا بوی تنت توی ذهنم حک بشه ، صورتم رو میارم دم گوشت و برات میگم حرف هایی رو که توی دلم هست ، یه آرامش خیلی خاصی دارم و به خاطرش هر روز خدا رو شکر می کنم ، وقتی تو آغوشت هستم اگه طوفان و سیل بیاد اگه دنیا خراب بشه اگه زمین زیر و رو بشه من از هیچی نمی ترسم جای من امنه خیلی امن ، 91 خیلی پر افت و خیز بود خیلی پر اتفاق بود اما رفتنش واسه من همراه شده با یه آرامش بی نظیر
برای همه تون از خدا می خوام که لحظه لحظه زندگی تون پر بشه از آرامش و خدا دست مهربونش رو روی زندگی همه بکشه آمین!

راستی این سبزه ایه که من ریختم سبزه هاتون رو نشون بدین







هم اکنون پذیرای عیدی های شوما میباشم

+ اسپیکرا روشن لدفن


موضوع : بدون شرح!! 
برچسب ها: دی ری ری ریرین عیدی بدی :دی،
نوشته شده در دوشنبه 28 اسفند 1391 ساعت 12:54 ب.ظ توسط الهام ت نظرات |

صبح از خواب پاشدم همه چی ساکت و آروم بود گوشیم رو یه نگاهی کردم اونم ساکت بود ! اومدم تو پذیرایی پرده ها رو جمع کردم یه آفتاب قشنگی همه جا رو گرفته نور می پاشه تو خونه وقتی پرده ها رو جمع می کنم، انگاری که با نور صبح زندگی آدم جون میگیره ، امروز از اون روزهاییه که دلم می خواد خیلی دختر باشم برم دامن بپوشم موهام رو شونه کنم بریزم دورم، اصن ای کاش خونه ها مثل خونه های دوره ی قدیم بود ای کاش اصلن آپارتمان نبود ای کاش میشد برم تو حیاط و آب و جارو کنم بعدم تو آفتاب بشینم رو ایوون و یه استکان چایی بخورم ای کاش میشد خیلی راحت بذارم هوا و آفتاب به صورتم بخوره تو موهام بپیچه . یه موقع هایی همین آفتابی که خیلی بی تفاوت از کنارش رد میشیم چقدر می تونه قشنگ باشه گرماش می تونه آدم رو آروم کنه و دل آشوبی ها رو یه خورده کم رنگ تر ، بازم یه نگاهی به گوشیم می کنم هنوزم ساکته. ای کاش میشد خیلی راحت برم لب باغچه کنار شکوفه های شلیل بشینم بدون این که نگران نگاه هایی باشم که ممکنه آدم رو دید بزنه ، این آفتاب بد جوری آدم رو مست می کنه بد جوری با دل آدم بازی می کنه امروز انگار از آسمون داره آفتاب میباره ، خیلی کاش های دیگه هست که دلم می خواد بنویسم اما خب یه جاهایی نمیشه حرف زد یه جاهایی یه سری ای کاش ها هست که فقط تو دل خود آدم هست و وقتی بهش فکر می کنی یه لبخند شیرینی میشینه رو صورت آدم ، امروز دلم خیلی دختر بودن می خواد







موضوع : قلم نوشته های خودم 
برچسب ها: هنوزم همه چی ساکته،
نوشته شده در یکشنبه 27 اسفند 1391 ساعت 11:43 ق.ظ توسط الهام ت نظرات |

بعد اونخ یکی از فانتزی های بچگیم این بود که عروسک هام بتونن حرف بزنن یا مثلا دیگه اقلنش وقتی باهاشون حرف میزنم یه واکنشی از خودشون نشون بدن و مثلا بشه هم دم بچگیام بعد سر همین من روز ها و ماه ها و سال ها حتی با این زبون نفهم ها حرف زدم و هی بهشون می گفتم که مثلا بگو مامان خاله ببینه یا بگو سلام بت جایزه بدم حتی گاهی دست به تنبیه بدنی زدم اما دریغ از یه فس حتی لاله لال بودن!!! یعنی من کل بچگیم رو درگیر این فانتزی بودم و هیچ وقت تحقق نیافت بعد اونخ انگیزه من واسه ادامه دادن این تلاشم این بود که مثلا عروسک جدید که می گرفتم میگفتم که نه این فرق داره این دیگه می تونه حرف بزنه و دوباره همون سناریوی قبلی! هیچی دیگه اون همه عروسک داشتم بیشورا هیچ کدوم باهام حرف نزدن




موضوع : خاطرات 
برچسب ها: هیچی دیگه الان غمباد گرفتم،
نوشته شده در شنبه 26 اسفند 1391 ساعت 08:35 ب.ظ توسط الهام ت نظرات |

یکی یه نخ سیگار روشن کنه بده دست من خدا خیرش بده
به سلامتی و میمنت تو خونه پاچه همه رو گرفتم :/ باشد تا رستگار شوم!




موضوع : بدون شرح!! 
نوشته شده در شنبه 26 اسفند 1391 ساعت 12:36 ب.ظ توسط الهام ت نظرات |

خشم شب اومده کنارم نشسته و میگه که الهام یادته من یکی از این لوگو ها داشتم که طرحش کشتی بود و وقتی می ساختیمش میشد یکی از این کشتی های جنگی؟ میگم که همونی که تیکه هاش رو گم کردی و به فناش دادی؟آره یادمه خب ، میگه که من این قدر از اون لوگو ها دوست دارم منم میگم که باشه بعد یه قیافه خنثی و بی تفاوت به خودش میگیره و ساکت میشینه بعد چند دیقه بر گشته میگه که الهام؟ میگم که بله؟ میگه یعنی به نظرت عیدی من چی می تونه باشه؟!!! اینو که گفت ترکیدم از خنده و داشتم رو زمین ریسه میرفتم و اصن نزدیک بود سر به بیابون بذارم که این قدر غیر مستقیم داشت می گفت عیدی چی می خواد
منم انتقال دادم که عیدی چی واسش بگیرن



موضوع : خاطرات 
برچسب ها: نع بچه به این پر رویی نوبره والا :دی،
نوشته شده در شنبه 26 اسفند 1391 ساعت 09:14 ق.ظ توسط الهام ت نظرات |

به بهانه سال نو بیایین ما هم یه خونه تکونی انجام بدیم و ناراحتی ها و کدورت ها رو بریزیم دور و دل خوری ها رو فراموش کنیم و همون جوری که این سال داره میگذره بذاریم ناراحتی هاش هم بگذره و دیگه باهامون نمونه بیایین به هم لبخند بزنیم و یه سال شاد رو شروع کنیم بیایین برای هم بهترین ها رو آرزو کنیم بیایین خودمون یه سال خوب رو با هم بسازیم
این لبخند من به شما :)





+ یه موقع هایی زدن یه حرف هایی بهونه هست واسه شنیدن یه حرفای دیگه اما خب همیشه آدم اون حرفهایی رو که می خواد رو نمی شنوه و همه چی برعکس میشه ، دل های کوچیک خیلی زود میشکنن خیلی :)

++++( این خیلی مهمه) : بعد اونخ خب حواستون هست که عیده دیگه نه؟ بعد اونخ عیدا عیدی میدن دیگه نه؟ هوم؟ خب پس عیدی بدی


موضوع : بدون شرح!! 
برچسب ها: :)،
نوشته شده در جمعه 25 اسفند 1391 ساعت 06:04 ب.ظ توسط الهام ت نظرات |

یه دختر هر قدر هم که مستقل باشه هر قدر هم که محکم باشه هر قدر هم که رو پای خودش وایساده باشه و تنهایی گلیمش رو از آب کشیده باشه بیرون هر قدر هم که کله اش داغ باشه و توی سرش داعیه دفاع از زنان و قیام علیه ظلم روا رفته در حق زنان در طول تاریخ رو داشته باشه!!! هر قدر که شعار های فمنیستی ورد زبونش باشه هر قدر که بی خیال و بی روح باشه بازم آخر سر رام یه نگاه مردونه میشه با یه صدای مردونه مست میشه جلوی یه آغوش مردونه دست و پاش شل میشه به یه سری حرفای در گوشی یه لبخند ملایمی میاد روی لبش، حس تعلق به مردش یه آرامش فوق العاده ای رو بهش میده ، یه دختر مردش رو سخت انتخاب می کنه ولی وقتی مردش رو پیدا کرد باهاش یکی میشه ، جونش به جون مردش گره می خوره ، همین دختری که تا چند وقت پیش حکم قصاص مرد ها رو داده بود الان اگه مردش آخ بگه میمیره و زنده میشه ، وقتی مردش خونه نیست لباسای اونو میپوشه تا بوی مردش رو داشته باشه تا حسش کنه ، وقتی مردش خوابه دست میزنه زیر چونه اش و صورت مردش رو نگاه می کنه و ترکیب صورتش و خط ها رو بارها و بارها با خودش تکرار می کنه، اون جوری که مردش دوست داره آرایش می کنه، اون جوری که مردش دوست داره لباس می پوشه ، همیشه حواسش هست که خونه اش شاد باشه و روح داشته باشه که وقتی مردش میاد خونه حس خوبی داشته باشه، حواسش هست که مردش دوست داره بوی غذا تو آشپز خونه باشه!!! وقتی مردش میاد خونه جلو در منتظرشه تا با لبخند سلام کنه بهش ، حرفای زیادی میشنوه اما دیگه براش مهم نیست، دروغ ، تهمت ، قضاوت هیچ کدوم براش مهم نیست ، تنها چیزی که براش مهمه مردشه، این دختر مردش میشه دنیاش، حواستون باشه این دختر همون دختر مغرور هست تنها چیزی که تغییرش میده مردونگی مردشه.


موضوع : قلم نوشته های خودم 
برچسب ها: :)، این دختر مردش رو دوست داره،
نوشته شده در جمعه 25 اسفند 1391 ساعت 11:24 ق.ظ توسط الهام ت نظرات |


صفحات وبلاگ
تعداد کل صفحات :( 4 ) 1 2 3 4