خیلی دور خیلی نزدیك

تواگردر تپش باغ خدا را دیدی، همت کن و بگو ماهی ها حوضشان بی آب است

امروز صب با بابام رفتم دانشگاه بعد از ماشین پیاد شدنی گوشیم افتاده بود زمین و من متوجه نشده بودم بابام دیده بود و گوشیم رو برداشته بود روی پل هوایی بودم که دیدم عی داد گوشیم نیست برگشتم اونجا رو دیدم گوشیم نبود رفتم دانشگاه با گوشی دوستم زنگ زدم بر نداشت گفتم هیچی دیگه دزدیدنش خود گوشیم به جهنم چیزی نبود به خاطرش ناراحت باشم نگران چند تا عکسی و شماره هایی بودم که توش داشتم همین جوری داشتم حرص می خوردم که یه بار دیگه زنگ زدم به گوشیم و دیدم که بابام گوشیم رو برداشت و گفت که آره من دیدم گوشیت افتاد و برش داشتم صدات زدم نشنیدی ، هیچی دیگه به خیر گذشت :/


موضوع : خاطرات 
برچسب ها: کلی حرص خوردم یعنیا :/،
نوشته شده در شنبه 31 فروردین 1392 ساعت 05:26 ب.ظ توسط الهام ت نظرات |

میرم بیرون لب تراس میشینم و به باغچه مون و درختاش نگاه می کنم به برگایی که باد داره تکونشون میده نگاه می کنم به آفتابی که افتاده توی حیاط نگاه می کنم به گنجشک هایی که روی درختا این ور و اون ور میرن نگاه می کنم چشام رو میبندم به صورت تو نگاه می کنم! همه چی میاد جلو چشمام خنده ها ، شیطنت ها ، سکوت ها ، خیره شدن ها ،صورتم رو میگیرم سمت آسمون و بهش خیره میشم و ناخودآگاه می خندم یاد حرفایی میوفتم که درگوشت با صدای آروم گفتم یاد خندیدن ها ، واسه خودم غرق شده بودم تو فکرا و حرفامون توی نگاه ها و خنده هامون لبخندی روی صورتم نشسته که با هیچی پاک نمیشه ، حسی نشسته توی دلم که هیچی نمیتونه جاش رو بگیره ، آرامشی دارم که تمام لحظه هام رو پر کرده ، باز هم خیره میشم به برگ های درختا ، دنیا خیلی قشنگه خیلی






+ کلپچ چسبید عایا؟ :/



موضوع : خاطرات قلم نوشته های خودم 
برچسب ها: :)،
نوشته شده در جمعه 30 فروردین 1392 ساعت 12:36 ب.ظ توسط الهام ت نظرات |

کلا با دوستای مجازیم احساس صمیمیت بیشتری می کنم و این مورد بازم امروز بهم ثابت شد با این که تا حالا با اردی بیرون نرفته بودم و اولین باری بود که می دیدمش ولی خیلی احساس راحتی و صمیمیت باهاش داشتم و یه علت دیگه اش هم می تونه برخورد خیلی گرم و صمیمیش باشه دیشب بود که به اردی گفتم که قراره با مهدیه بریم پارک لاله و اگه بتونی بیای خیلی خوشحال میشیم و اردی هم قبول کرد و امروز من و مهدیه رفتیم عین هر دفعه بار ددر رو خریدیم و رفتیم سمت پارک، خیلی وقت بود که مهدیه رو ندیده بودم و واقعا دلم واسش تنگ شده بود دوستی خیلی خوب و محکم و صمیمی با مهدیه دارم و از این بابت واقعا خوشحالم ، توی پارک هم عین همیشه کلی سوژه پیدا کردیم و خندیدیم یه گروه نوازنده و خواننده هم داشتیم که انصافا قشنگ می خوندن اوه اوه یادم رفت یه گروه دوست بودن که کرد بودن و تولد یکیشون بود و تولد گرفته بودن و کردی می خوندن و میرقصیدنو تازه اردی رفت ازشون عکس هم گرفت
امروز واقعا عالی بود کلی خوش گذشت و کلی خوراکی خوردیم!!! به من که خیلی خوش گذشت امیدوارم به مهدیه و اردی هم خوش گذشته باشه









موضوع : خاطرات 
برچسب ها: انصافا کلی خندیدیم :دی،
نوشته شده در پنجشنبه 29 فروردین 1392 ساعت 08:26 ب.ظ توسط الهام ت نظرات |

یه چیزی هست اونم اینه که زیر ابرو برداشتن مردها توی دنیا بیانگر موضوعات خاصیه مثلا توی ژاپن سامورایی هاشون ابرو هاشون رو تیغ میزدن و به قول خودمون با رنگ حالت شیطونی درست می کردن که یه حالت خشم و جذبه و عصبانیت به چهره شون بده یا مثلا این که تو کشور های اروپایی افرادی که گ.ی هستن ( فرد مفعول ) ابروشون رو بر میدارن اونخ تو کشور ما بدون این که طرف بدونه این کار یعنی چی و سمبل چیه این کارو انجام میدن حالا شما تصور کنید یکی از اروپا بیاد ایران اونخ چی میشه؟ خب فکر می کنه همه اینا گ.ی هستن تو خیابونای ایران!!!!
تا کی قراره این تقلید های کورکورانه تو مملکت ما ادامه داشته باشه خدا می دونه کی بعضی ها می خوان از عقل خودشون استفاده کنن معلوم نیست


موضوع : بدون شرح!! 
برچسب ها: وضعه ما داریم؟ :/،
نوشته شده در چهارشنبه 28 فروردین 1392 ساعت 10:56 ب.ظ توسط الهام ت نظرات |

مامانمم راه افتاده دیگه رفتم خونه میگم که :
من: مامان؟

مامانم: بله؟
من: مــــــــامـــــــــان؟

مامانم؟ بله؟ چیه؟
من : منو چندتا دوست داری؟
مامانم: یه دونه
من :
من: نمیشه دوتا؟

مامانم؟هووووم؟( داره فکر می کنه) اگه ظرفا رو جمع و جور کنی  و رو کابینتا رو دستمال بزنی خب شاید دوتا
من :  :|||||||||||
خو یهو بیاد منو بذاره سر راه دیگه والا



+ دلم یک لیوان شربت سکنجبین می خواهد با چشان تو!


موضوع : خاطرات 
برچسب ها: اونخ من نباید الان معتاد بشم؟،
نوشته شده در سه شنبه 27 فروردین 1392 ساعت 07:07 ب.ظ توسط الهام ت نظرات |

یعنی انگشتم تو چشم بهار که این خوابش لعنتی آدم رو میگیره ول نمی کنه یعنی همین که چشمم به بالشتم می خوره دست و پام شل میشه بعدم که آدم می خوابه اصن از دستش در میره که چقدر خوابیده و هر چیم که بیشتر می خوابه بیشتر خوابش میاد یعنی دارم دیوونه میشم از این حس خوابی که منو گرفته از ترسم سمت اتاقم نمیرم که دوباره نخوابم یه هچین اوضاعی دارم من





موضوع : خاطرات 
برچسب ها: هعی وای من بالشتو بگو،
نوشته شده در دوشنبه 26 فروردین 1392 ساعت 09:00 ب.ظ توسط الهام ت نظرات |

کرفس بلا ، گیسو طلا 39392_gambo.gif    تولدت موبارک  1068_eskelet_51.gif

جوجه77362_(sorati).gifو مرغ و اردک ، کبریت و گاز و فندک ، عشوه و ناز و چشمک حتی19482_eva.gif تولدت موبارک 3122_(14).gif
عی عامو کرفس بلاگستان17402_(64).gif
عی دارنده کلی آهنگ جدید و به روز که فقط 112 تا آهنگ رو به من گفتی و من گوش دادم و خیلی خوجل بود74172_gholi_daman.gif
روز جوونه زدنت موبارک باشه ایشالا که 120 ساله بشی59292_(5).gif
امیدوارم که امسال پر باشه از اتفاق های خوب  واست و به آرزو هات برسی و خیلی  خوشحالم باشی و سالم و سلامت45318_eskelet_42.gif
دوستان عزیز کادو ها رو همین جا بدین من تحویل میگیرم کیکم برین از خودش بگیرین والا74662_avizon_az_setare.gif

2728_eskelet_20.gif8238_eskelet_19.gif18672_bandari.gif24812_gholi_jaz.gif
تولدت مبارک باشه 76012_for_you.gif





+ بعدا نوشت : عاقا من به شدت عاشق
این گردنبنده شدم :/


موضوع : جالبیات 
برچسب ها: بدونه دادن کادو خارج نشوید :دی،
نوشته شده در یکشنبه 25 فروردین 1392 ساعت 11:59 ق.ظ توسط الهام ت نظرات |

ما دیروز تربیت 1 داشتیم و عین اسب داشتیم می دوعیدیم جاتون خالی! توی دور 15 بودیم که من یهو حس کردم عضلات سمت راست شکمم قفل کرد اون لحظه نه می تونستم راه برم نه بدوعم نه وایسم تنها کاری که تونستم انجام بدم این بود که دراز بکش شوما تصور کن با اون سرعت دوییدن یهو قفل کنی! به قدری درد گرفته بود که من یه لحظه فکر کردم نکنه کبدم پاره شده حتی یا خون ریزی کردم که این جوری شد بعد با خودم گفتن لابد الان عضلات تنفسیم هم قفل می کنه و خلاص میرم اون دنیا یعنی این قدر جدی گرفته بودم که داشتم درو و برم رو نگاه می کردم ببینم موجود بالدار و مشکی پوش و تبر به دستی میبینم یا نه منتظر عزرائیل بودم خدا سر هیچ کس نیاره دردی که داشت رو نمی تونم توصیف کنم شما اندازه درد زاییدن در نظر بگیر هیچی آخرش استادمون اومد یخده ماساژ درمانی و اینا به زور راه رفتم آروم اروم شل شد عضله ام :/
من موندم الان ما تو این یه ترم قراره بشیم قهرمان المپیک که مارو این جوری می دوعونن؟ تازه فردا هم تربیت 2 دارم :/


+ تسلیت


موضوع : خاطرات 
نوشته شده در یکشنبه 25 فروردین 1392 ساعت 10:59 ق.ظ توسط الهام ت نظرات |


صفحات وبلاگ
تعداد کل صفحات :( 5 ) 1 2 3 4 5