خیلی دور خیلی نزدیك

تواگردر تپش باغ خدا را دیدی، همت کن و بگو ماهی ها حوضشان بی آب است

هر کاری هم که کنی بازم غروب جمعه ، غروب جمعه هست و دل آدمم ....




موضوع : خاطرات 
برچسب ها: حرفی نیست،
نوشته شده در جمعه 31 خرداد 1392 ساعت 10:38 ب.ظ توسط الهام ت نظرات |

روزهایی که بابام از صبح خونه هست رسما دیوونه میشم بس که تو کار های اشپز خونه دخالت می کنه : اینو اون جا بذار اینو اون جوری جمع کن فلان چیزو بشور ، چرا اینو جمع نکردی ، عع عع عع چرا داری این کار رو این جوری انجام میدی :/
و این جور وقت هاست که من دست به دامن مامانم میشم که تو رو قرعان یادش بندز ماشینش رو بشوره یا ماشینش خرابه بره بهش ور بره :/


موضوع : خاطرات 
برچسب ها: چرا مردا این همه تو کارای خونه دخالت می کنن؟ :/،
نوشته شده در جمعه 31 خرداد 1392 ساعت 03:41 ب.ظ توسط الهام ت نظرات |

سنگسار شدن زیر حجمه نگاه های این مردم تهی فکر را به جان می خرم اگر گناهم تو باشی :)


موضوع : قلم نوشته های خودم 
برچسب ها: و برای تو از عاشقی می گویم :)،
نوشته شده در پنجشنبه 30 خرداد 1392 ساعت 11:28 ب.ظ توسط الهام ت نظرات |

این گربهع بود وقت زایمانشه بعد از دیشب داشت ناله می کرد ما هی فکر می کردیم گشنشه تشنشه هیچی نمی خورد که بعد امروز صبح بد داشت ناله میکرد رفتم پیشش نازش کردم و اینا اون خوابید منم نازش می کردم بعد یهو دیدم که خون ریزی دارن و شستم خبر دار شد که وقت زایمانشه و اینا 3 ساعت داشتم انواع و اقسام ماساژ ها رو براش انجام میدادم :/ ( عی تو روح دل رحمم بیاد ) بعد آخر سری انگار یهو دردش گرفته باشه دستم رو چنگ زد :/
الانم تو حیاط تشریف دارن زمان زایمان رو دارن طی می کنن احتمالا :/


موضوع : خاطرات 
برچسب ها: دلم این قدی گناهی شده واسش،
نوشته شده در پنجشنبه 30 خرداد 1392 ساعت 03:10 ب.ظ توسط الهام ت نظرات |

پریروز مامانم گفت ناهار چی بذارم منم گفتم لوبیا پلو خو هوس کرده بودم بعد چون روزه بودم مامانم سهمم رو گذاشته بود کنار واسش نقشه کشیده بودم که امروز حسابش رو برسم بعد صبح پاشدم دیدم ظرف خالیش رو میزه
یکی بیاد منو ناسی ناسی کنه


موضوع : خاطرات 
برچسب ها: کار یکی از این دوتا داداشامه دیگه من میدونم و اونا :/،
نوشته شده در پنجشنبه 30 خرداد 1392 ساعت 11:17 ق.ظ توسط الهام ت نظرات |

به یه حالت خیلی خوشال وار و سرخوش واری هندزفری تو گوشم بود و داشتم واسه خودم تو اتاقم حرکات موزون انجام میدادم بعد یهو دیدم مامانم داره با یه نگاه عاقل اندر سفیه این جوری ای :/ نیگام می کنه بعدم با یه حالت انگار تاسف باری داشت میرفت برگشت گفت و این جوری جایی نرقصیا آبرومو میبری بس که ماستی :/
اونوخ قیافه من :|||||
زد نابودم کردا اصن یه وضعی


موضوع : خاطرات 
برچسب ها: اصن روحیه نمونده واسم،
نوشته شده در چهارشنبه 29 خرداد 1392 ساعت 11:02 ب.ظ توسط الهام ت نظرات |



موضوع : بدون شرح!! 
برچسب ها: :)،
نوشته شده در چهارشنبه 29 خرداد 1392 ساعت 01:57 ب.ظ توسط الهام ت نظرات |

وقتی عجیجتون اذیتتون کرد خیلی راحت و ریلکس شوما هم شست پای همه جوراباش رو سوراخ کنید.
اصن چه معنی میده عجیجتون لباس سفید داشته باشه اما جای رژ لب قرمز شما روش نباشه ، این بود عارمان های ما؟
یه وختایی این قد گیر ندین به عجیجتون خو بذارین دو دیقه تنها باشه دهع.
وقتی داره سر به سرتون میذاره لجتون رو در میاره شما هم زودی اسم همه غذاهایی رو که دوست داره رو ردیف کنید حالش جا بیاد.
همیشه از این ویشگون های ریز دخدرونه تو آستینتون داشته باشین.
هر وخ خواستین استرس زیاد بهش وارد کنید یه ماژیک بردارین دور تا دور ماشینش رو خط بکشین.
وختایی که همین جوری دراز کشیده سرش رو پاتونه خو شما هم تو موهاش دست بکشین ازتون کم نمیاد که.
وختایی که ناراحتین هی نمی خواد تو روش بیارین ساکت باشین و یه لبخند بزنین همین.
هر وخ خواستین برین بغلش خو از توانایی هاتون استفاده کنید بپرین چیه نرم و آورم میرین عاخه.
فعلا همینه باشه تا بعد


موضوع : خاطرات 
برچسب ها: اصن اینا رو هم باید به آرامان های امام اضافه کرد :/،
نوشته شده در چهارشنبه 29 خرداد 1392 ساعت 12:39 ب.ظ توسط الهام ت نظرات |


صفحات وبلاگ
تعداد کل صفحات :( 9 ) 1 2 3 4 5 6 7 ...