خیلی دور خیلی نزدیك

تواگردر تپش باغ خدا را دیدی، همت کن و بگو ماهی ها حوضشان بی آب است

می دونین چیه؟ زندگی مثل یه غذاس! وقتی می خوای یه غذا درست کنی باید توش پیاز بریزی درسته که پیاز اشکت رو در میاره و تند و تیزه ولی اگه نباشه غذات غذا نمیشه ، اگه نباشه غذات یه چیزی کم داره! زندگی هم همین جوریه گاهی باید توش اتفاق های دردناک و غمگین باشه درسته که اذیت میشی درسته که اشکت رو در میاره ولی اگه نباشه جا نمیوفتی! پخته نمی شی! آب دیده نمیشی! باید این اتفاق ها باشه تا قدر موقعیت های خوب رو بدونیم تا قدر آفیت رو بدونیم تا قدر روز های خوش و خندونمون رو بدونیم اذیت میشیم ولی این اذیت شدنه برامون لازمه!


+ و صدای تو ، و نگاه های تو مرا جان می بخشد جانِ من :)


موضوع : خاطرات 
برچسب ها: خب حالا همگیتون برین پیاز رو دوسی داشته باشین :دی،
نوشته شده در دوشنبه 31 تیر 1392 ساعت 11:17 ب.ظ توسط الهام ت نظرات |

آی اونی که تو کله من هوس حلوا رو انداختی عی کوفت که من الان دلم حلوا می خواد موقعیتش نیست درست کنم عی که دلت بخواد ولی اصن هیشکی واست درست نکنه

موضوع : بدون شرح!! 
برچسب ها: قلقلی نخند ببینم :دی،
نوشته شده در دوشنبه 31 تیر 1392 ساعت 07:56 ب.ظ توسط الهام ت نظرات |

اونوخ این جوریه که من بهمن امسال میتونم آزمون ارشد بدم :/
اونوخ ترش این میشه که اگه بخوام آزمون بدم باید بعد از ماه رمضون شروع کنم به خوندن ( خب تو ماه رمضون که گشنمه مخم نمی کشه )
بعدش این جوریه که جزوه خوندن هم به کارم نمیاد و فقط باید بشینم رفرنس ها رو بخونم که به عبارتی می کند 7 جلد کتاب 2-3 هزار صفحه ای :/
عی خداااااااا من با این همه تنبلیم چع کنم عاخه


+
این پست خیلی حرف داره ، خوشم اومد از خوندنش بخونیدش ارزشش رو داره!


موضوع : خاطرات 
برچسب ها: ولی خو برنامه ریزی کنم فکر کنم برسم همه اش رو درست و درمون بخونم،
نوشته شده در دوشنبه 31 تیر 1392 ساعت 02:18 ب.ظ توسط الهام ت نظرات |

داشتم با خودم فکر می کردم که من بعد از ماه رمضون چه کنم با این تنبلیم؟ این روزا به هوای این که روزه هستم کار خاصی نمی کنم و هنر کردم یه ظرفا رو بشورم و دیگه تهش گردگیری کردنه و اینا و دیگه هیچ کار دیگه ای انجام نمیدم صبحا هم که قربون خودم برم ظهر پا میشم بعد ماه رمضون تموم بشه من صبحا چه جوری زود عَ خواب بیدار بشم عاخه؟ بعد چه جوری به کارهام برسم؟ چه جوری بیمارستان برم؟ خیر سرم تازه می خواستم واسه گواهی نامه گرفتن آموزشگاه رانندگی هم برم اوه اوه تازه می خواستم بزنم تو کار خونه داری و آشپزی کنم مثلا که فکر کنم همه این ها خیال خامی بیش نباشد

موضوع : خاطرات 
برچسب ها: مزقره نکن دیگه خو خودتم همین جوری هستی دیگه :دی،
نوشته شده در یکشنبه 30 تیر 1392 ساعت 02:05 ب.ظ توسط الهام ت نظرات |

اونوخ من به شدت عاشق اخلاق این یاروعه اردلان تو مادرانه شدم  خیلی خیلی اخلاقش رو دوسی میدارم :/ یعنی وقتی جدی میشه ها این قد اخلاق اون جوری دوس دارم :/
بعد حتی گاهی بعضی از دیالوگاش هم با اعصابم لی لی بازی می کنه ها در این حد یعنی :/

+ یه سری از نگاها هستن که جذبه دارن اصن آدم رو میگیره اصن واسه خودش لامصبیه ها مثل این :/




موضوع : جالبیات 
برچسب ها: اصن جذبه اش منو کشته :/،
نوشته شده در شنبه 29 تیر 1392 ساعت 03:55 ب.ظ توسط الهام ت نظرات |

اصن یکی از بزرگترین عبادت اینه که بابای آدم الان یادش بیوفته که واسه فردا لباساش اتو نداره و بیاره لباساش رو بهت بده و بگه اتو می کنی؟ اونوخ تو هم بگی آره بده من اتوشون می کنم

موضوع : خاطرات 
برچسب ها: اینم درس زندگیه ها :دی،
نوشته شده در شنبه 29 تیر 1392 ساعت 01:28 ق.ظ توسط الهام ت نظرات |

هیچ وقت آب طالبی بستنی رو امتحان نکنید اصنم خوشمزه نمیشه :/


موضوع : خاطرات 
برچسب ها: درس زندگیه ها آویزون گوشت کن فهمیدی؟،
نوشته شده در جمعه 28 تیر 1392 ساعت 11:19 ب.ظ توسط الهام ت نظرات |

دیدم یه بازی راه افتاده بچه ها از جینگیل بینگیلاشون عکس میگیرن میذارم هی گفتم منم بذارم بعد گفتم ولش کن من که جینگیل خاصی ندارم ولی خو نتونستم دیگه مقاومتم شکست
عکس جینگیل بینگیلام تو ادامه
ادامه مطلب
موضوع : جالبیات 
برچسب ها: اونوخ من خیلی وخته تو ترکم دیگه جینگیل بینگیل نخرم :دی،
نوشته شده در جمعه 28 تیر 1392 ساعت 06:06 ب.ظ توسط الهام ت نظرات |


صفحات وبلاگ
تعداد کل صفحات :( 10 ) 1 2 3 4 5 6 7 ...