خیلی دور خیلی نزدیك

تواگردر تپش باغ خدا را دیدی، همت کن و بگو ماهی ها حوضشان بی آب است

تصمیم گرفتم آدرسم رو عوض کنم!
چند نفری هستن که این جا رو می خونن و من از این قضیه احساس راحتی نمی کنم ، مخصوصا این که یکی از اون ها یه مریضی هست که اختلالت روانی داره و مدت زیادیه که دارم رفتار های نا به هنجارش رو تحمل می کنم و دیگه تصمیم گرفتم تحمل رو بذارم کنار و خودم رو راحت کنم و برم یه جایی که دیگه نتونه برام مزاحمتی ایجاد کنه و توهماتش رو به من نسبت بده و به چرند گویی هاش ادامه بده!!!
دل کندن از این جا واقعا برام سخته سه سال و خورده ای اینجا نوشتم و حسابی بهش وابسته هستم ولی چاره ای نیست دیگه
دوستان عزیزی که آدرس جدیدم رو می خوان آدرس بذارن تا بهشون آدر رو تقدیم کنم ، فقط یه نکته آدرس رو تحت هیچ شرایطی به ک دیگه ای ندید هر کی آدرس بخواد من خودم بهش میدم
ممنونم :)


موضوع : خاطرات 
برچسب ها: :دی،
نوشته شده در شنبه 26 مرداد 1392 ساعت 08:05 ب.ظ توسط الهام ت نظرات |

توی حیاطمون داشتم چرخ میزدم که لای بته های فلفل قرمزیه این فلفله چشمم رو گرفت این خوشگل خانوم زیر برگا قایم شده بوده وقتی سبز بوده و ندیدیمش تا بچینیمش و الان این جوری خوش رنگ و خوش برو و رو شده
راستش جرات خوردنش رو که ندارم گفتم اقلا ازش عکس بگیرم ، یعنی عاشق رنگش شدم ها خیلی خوشگله به نظرم






بعدش هم چند روز پیش با مامانم بیرون بودیم بعد من چشمم این گله سره رو گرفت و نتونستم جلو خودم رو بگیرم و بلافاصله رفتم خریدمش و کلی هم براش ذوق کردم که وای چقدر خوشگله و من چقدر دوسش دارم و اینا بعد که به مامانم با کللللللللی ذوق نشونش دادم برگشته میگه آخی عزیزم کلاس چندی با این گله سرت؟ و اون لحظه من :|||||||
انصافا خوشگل نیست؟ :/



موضوع : خاطرات 
برچسب ها: مامانم این جوری خوشگل میزنه تو برجک آدم ها :/،
نوشته شده در جمعه 25 مرداد 1392 ساعت 10:24 ب.ظ توسط الهام ت نظرات |

یادمه قبلا همیشه با خودم می گفتم که یعنی چی از رفتار طرف بفهمم که چه منظوری داره؟ چه جوری باید از رفتار یه آدم چیزی رو فهمید وقتی که به زبون نمیاره؟ چه جوری بفهمم که دوستم واره در صورتی که شاید به زبون نیاره یا خیلی کم به زبون بیاره؟ این واقعا برام یه معظل بود هیچ رقمه نمی تونستم خودم رو با این شرایط تطبیق بدم و اصلا با خودم می گفتم خب مثلا اگه ناراحته بگه ناراحته اگه خوشحاله بگه اگه دوستم داره بگه که من بفهمم!!! ولی می دونید چیه الان اوضاعم خیلی فرق کرده الان خیلی راحت تر می تونم از رفتار ها درک کنم احساسات آدم ها رو الان می تونم بفهمم که درسته که شاید دوست داشتنش رو به زبون نمیاره ولی وقتی هوام رو داره وقتی خوشی و خنده هاش با منه وقتی حرف زدن هاش با منه وقتی نمیذاره ناراحت باشم وقتی که برام وقت میذاره وقتی نمیذاره کسی بهم چپ نگاه کنه وقتی که حمایتم می کنه حتی وقتی که خودم هم متوجه نیستم وقتی رفتارش با من با عالم و آدم فرق داره وقتی غرورش برای من نیست وقتی من براش فرق دارم یعنی چی ، گاهی حس می کنم درک دوست داشتن از روی رفتار نه از روی گفتن اتفاقا خیلی لذت بخش تره خیلی بیشتر به آدم آرامش و احساس خوشبختی میده انگاری که حتی عمقش بیشتره!
به قول اردلان تو مادرانه حرف دل رو که به زبون نمیارن تا از سکه بیوفته!!! :)


موضوع : خاطرات 
برچسب ها: فقط می تونم بگم که خدایا شکرت،
نوشته شده در جمعه 25 مرداد 1392 ساعت 11:49 ق.ظ توسط الهام ت نظرات |

جاتون خالی دیشب با خاله ام اینا رفته بودیم شهر بازی ارم و تا حد مرررررررررررگ جیغ زدیم و خوش گذشت بهمون
اونوخ مدل من و دختر خاله هام این جوریه که هر وسیله ای رو که میدیدیم ترسناک تره و ملت بیشتر جیغ میزنن ما هم دست میذاشتیم رو همون و می رفتیم سوار میشدیم
یه وسیله ای بوداسمش نمی دونم جایروسوینیگ چی چی بود ما بهش گفتیم تاب گردون و که خیییییییییلی ترسناک بود و من به بابام گفتم بیاد باهام سوار شه هی گفت دختر کیو می بینی بین اینایی که دارن سوار میشن هم سن من باشه که من بیام سوار بشم گفتم نع که نع بیا وقتی که پیاده شدیم فقط می تونم اینو بگم که بابام گفت عی تو روووح کسی که اینو اختراع کرد :|||||| و من و دختر خاله هام
این قدر دیشب جیغ زدم که صدام کاملا گرفته و این که کلی انرژی هام تخلیه شد و الان حس خیلی خوبی دارم
جای همه تون خالی

+ بلاگفا واسه من فیلتره :/


موضوع : خاطرات 
برچسب ها: یعنی آدرنالین رو سقف بودا :دی،
نوشته شده در پنجشنبه 24 مرداد 1392 ساعت 11:27 ق.ظ توسط الهام ت نظرات |

یه چیزی هست که من اصلا ازش خوشم نمیاد اونم اینه که مثلا یکی از یه قضیه ای تو زندگی من خبر داره بعد میره واسه یکی دیگه تعریف می کنه که مثلا می دونی فلانی این جور و اون جور و قضیه این جوریه و اون جوری؟ و بعد هم کل قضیه رو میذاره کف دستش و اونم هم میره به یکی دیگه میگه و این سیکل همین جوری ادامه پیدا می کنه حالا شاید هم علت این گفتن به بقیه فقط کنجکاوی باشه ها ولی نمی دونم اصلا سر سوزنی هم فکر کردن که این قضیه ای که دارن همه جا جار میزنن و تو بوق و کرنا می کنن زندگیه منه؟ زندگیه شخصیه منه؟!!!! اصلا با خودشون فکر کردن که دارن به حریم زندگی من تعرض می کنن؟ می خوام بدونم از قضایای زندگی خودشون این جوری دهن به دهن بچرخه و به همه گفته بشه خوششون میاد؟ علت اون هم فقط می تونه کنجکاوی باشه!!! نمی خوام بگم که مثلا خیلی برام مهمه نه ولی من اصلا راضی نبودم و نیستم و این حرکت رو هم تحت هیچ شرایطی نمی بخشم حالا اون افراد می مونن و وجدان خودشون



نوشته شده در چهارشنبه 23 مرداد 1392 ساعت 02:08 ب.ظ توسط الهام ت نظرات |

میز کامیوتر دقیقا کنار پنجره حیاط هست ، اون گربهع که خونه مون بود رو یادتونه؟ حالا دیگه موندگار شده و اگه یه روزی نباشه ماها نگرانش میشیم!!! اونوخ این جوریم هست که هر وقت حس کنه کسی پای کامپیوتر هست و صدایی بشنوه این جوری میاد کنار پنجره لم میده و پیش آدم میشینه و نگاهمون می کنه :)
اوایلش اصلا فکر نمی کردیم این جوری بشه ولی الان همه مون خیلی دوسش داریم
عکس خیلی واضح نیست چون شب بود ولی خو اقلا معلومه که گربه هست دیگه :دی




موضوع : خاطرات 
برچسب ها: حیوونا خیلی دوست داشتنی هستن،
نوشته شده در چهارشنبه 23 مرداد 1392 ساعت 01:08 ب.ظ توسط الهام ت نظرات |

اعتراف می کنم که وقتی بچه بودم عاشق این بودم که ته کاسه ماست رو لیس بزنم و هر دفعه هم کل صورتم از پیشونی تا چونه ام ماستی میشد

موضوع : خاطرات 
برچسب ها: خو بچه بودم دیگه :دی،
نوشته شده در سه شنبه 22 مرداد 1392 ساعت 03:45 ب.ظ توسط الهام ت نظرات |

اونوخ قضیه من و داداش بزرگم این جوریه که هر وخت کاری باهاش ندارم و مرض ریختنم میاد بهش میگم که گامبوعه خپل ِ چاق ِ بشکه ِ بی ریخت بپا کمونه نکنی به در و دیوار و اون وقت هایی که کارم گیرشه و می خوام که کمکم کنه یا یه سوالی دارم ازش بهش میگم که بَه بَه داداش مهندس ِ خوشتیپم و من یه همچین خواهر نمونه و دوست داشتنی و میربونی هستم

موضوع : خاطرات 
برچسب ها: خدا قسمتتون کنه از این خواهر ها :دی،
نوشته شده در دوشنبه 21 مرداد 1392 ساعت 11:01 ب.ظ توسط الهام ت نظرات |


صفحات وبلاگ
تعداد کل صفحات :( 5 ) 1 2 3 4 5