خیلی دور خیلی نزدیك

تواگردر تپش باغ خدا را دیدی، همت کن و بگو ماهی ها حوضشان بی آب است

15 اردیبهشت برابر با 5 می روز جهانی ماما بود و امسال چهارمین سالی بود که من ماما هستم :)



موضوع : خاطرات 
برچسب ها: کادو یادتون نره :دی،
نوشته شده در چهارشنبه 17 اردیبهشت 1393 ساعت 11:56 ق.ظ توسط الهام ت نظرات |

یواش یواش عید داره میرسه، عیدی منو آماده کردین؟ :دی


موضوع : خاطرات بدون شرح!! 
برچسب ها: زود باشین زود باشین عیدی بدین ببینم :دی،
نوشته شده در جمعه 23 اسفند 1392 ساعت 01:10 ب.ظ توسط الهام ت نظرات |

دلم برای این جا خیلی تنگ شده خیلی ، اون حسی رو که اینجا داشتم رو هیچ جای دیگه ای نمی تونم داشته باشم یه تعلق خاطر خاصی نسبت به اینجا دارم ، من این جا بود که عاشق شدم!!! ولی لازم بود! برای آرامش و خوشبختی که الان دارم واقعا لازم بود که از این جا برم و الان فقط می تونم بگم که خدایا شکرت به خاطر همه آرامشی که بهم دادی شکرت به خاطر عشقی که بهم دادی ، شکرت به خاطر کسی که کنارم گذاشتی که همه جوره هوام رو داره که مثل یه کوه پشتمه که مَرده!!!
شکرت خدا :)


موضوع : خاطرات بدون شرح!! 
برچسب ها: عزیز ترینم تو آرام جانی :)،
نوشته شده در شنبه 13 مهر 1392 ساعت 02:47 ب.ظ توسط الهام ت نظرات |

تصمیم گرفتم آدرسم رو عوض کنم!
چند نفری هستن که این جا رو می خونن و من از این قضیه احساس راحتی نمی کنم ، مخصوصا این که یکی از اون ها یه مریضی هست که اختلالت روانی داره و مدت زیادیه که دارم رفتار های نا به هنجارش رو تحمل می کنم و دیگه تصمیم گرفتم تحمل رو بذارم کنار و خودم رو راحت کنم و برم یه جایی که دیگه نتونه برام مزاحمتی ایجاد کنه و توهماتش رو به من نسبت بده و به چرند گویی هاش ادامه بده!!!
دل کندن از این جا واقعا برام سخته سه سال و خورده ای اینجا نوشتم و حسابی بهش وابسته هستم ولی چاره ای نیست دیگه
دوستان عزیزی که آدرس جدیدم رو می خوان آدرس بذارن تا بهشون آدر رو تقدیم کنم ، فقط یه نکته آدرس رو تحت هیچ شرایطی به ک دیگه ای ندید هر کی آدرس بخواد من خودم بهش میدم
ممنونم :)


موضوع : خاطرات 
برچسب ها: :دی،
نوشته شده در شنبه 26 مرداد 1392 ساعت 08:05 ب.ظ توسط الهام ت نظرات |

توی حیاطمون داشتم چرخ میزدم که لای بته های فلفل قرمزیه این فلفله چشمم رو گرفت این خوشگل خانوم زیر برگا قایم شده بوده وقتی سبز بوده و ندیدیمش تا بچینیمش و الان این جوری خوش رنگ و خوش برو و رو شده
راستش جرات خوردنش رو که ندارم گفتم اقلا ازش عکس بگیرم ، یعنی عاشق رنگش شدم ها خیلی خوشگله به نظرم






بعدش هم چند روز پیش با مامانم بیرون بودیم بعد من چشمم این گله سره رو گرفت و نتونستم جلو خودم رو بگیرم و بلافاصله رفتم خریدمش و کلی هم براش ذوق کردم که وای چقدر خوشگله و من چقدر دوسش دارم و اینا بعد که به مامانم با کللللللللی ذوق نشونش دادم برگشته میگه آخی عزیزم کلاس چندی با این گله سرت؟ و اون لحظه من :|||||||
انصافا خوشگل نیست؟ :/



موضوع : خاطرات 
برچسب ها: مامانم این جوری خوشگل میزنه تو برجک آدم ها :/،
نوشته شده در جمعه 25 مرداد 1392 ساعت 10:24 ب.ظ توسط الهام ت نظرات |

یادمه قبلا همیشه با خودم می گفتم که یعنی چی از رفتار طرف بفهمم که چه منظوری داره؟ چه جوری باید از رفتار یه آدم چیزی رو فهمید وقتی که به زبون نمیاره؟ چه جوری بفهمم که دوستم واره در صورتی که شاید به زبون نیاره یا خیلی کم به زبون بیاره؟ این واقعا برام یه معظل بود هیچ رقمه نمی تونستم خودم رو با این شرایط تطبیق بدم و اصلا با خودم می گفتم خب مثلا اگه ناراحته بگه ناراحته اگه خوشحاله بگه اگه دوستم داره بگه که من بفهمم!!! ولی می دونید چیه الان اوضاعم خیلی فرق کرده الان خیلی راحت تر می تونم از رفتار ها درک کنم احساسات آدم ها رو الان می تونم بفهمم که درسته که شاید دوست داشتنش رو به زبون نمیاره ولی وقتی هوام رو داره وقتی خوشی و خنده هاش با منه وقتی حرف زدن هاش با منه وقتی نمیذاره ناراحت باشم وقتی که برام وقت میذاره وقتی نمیذاره کسی بهم چپ نگاه کنه وقتی که حمایتم می کنه حتی وقتی که خودم هم متوجه نیستم وقتی رفتارش با من با عالم و آدم فرق داره وقتی غرورش برای من نیست وقتی من براش فرق دارم یعنی چی ، گاهی حس می کنم درک دوست داشتن از روی رفتار نه از روی گفتن اتفاقا خیلی لذت بخش تره خیلی بیشتر به آدم آرامش و احساس خوشبختی میده انگاری که حتی عمقش بیشتره!
به قول اردلان تو مادرانه حرف دل رو که به زبون نمیارن تا از سکه بیوفته!!! :)


موضوع : خاطرات 
برچسب ها: فقط می تونم بگم که خدایا شکرت،
نوشته شده در جمعه 25 مرداد 1392 ساعت 11:49 ق.ظ توسط الهام ت نظرات |

جاتون خالی دیشب با خاله ام اینا رفته بودیم شهر بازی ارم و تا حد مرررررررررررگ جیغ زدیم و خوش گذشت بهمون
اونوخ مدل من و دختر خاله هام این جوریه که هر وسیله ای رو که میدیدیم ترسناک تره و ملت بیشتر جیغ میزنن ما هم دست میذاشتیم رو همون و می رفتیم سوار میشدیم
یه وسیله ای بوداسمش نمی دونم جایروسوینیگ چی چی بود ما بهش گفتیم تاب گردون و که خیییییییییلی ترسناک بود و من به بابام گفتم بیاد باهام سوار شه هی گفت دختر کیو می بینی بین اینایی که دارن سوار میشن هم سن من باشه که من بیام سوار بشم گفتم نع که نع بیا وقتی که پیاده شدیم فقط می تونم اینو بگم که بابام گفت عی تو روووح کسی که اینو اختراع کرد :|||||| و من و دختر خاله هام
این قدر دیشب جیغ زدم که صدام کاملا گرفته و این که کلی انرژی هام تخلیه شد و الان حس خیلی خوبی دارم
جای همه تون خالی

+ بلاگفا واسه من فیلتره :/


موضوع : خاطرات 
برچسب ها: یعنی آدرنالین رو سقف بودا :دی،
نوشته شده در پنجشنبه 24 مرداد 1392 ساعت 11:27 ق.ظ توسط الهام ت نظرات |

میز کامیوتر دقیقا کنار پنجره حیاط هست ، اون گربهع که خونه مون بود رو یادتونه؟ حالا دیگه موندگار شده و اگه یه روزی نباشه ماها نگرانش میشیم!!! اونوخ این جوریم هست که هر وقت حس کنه کسی پای کامپیوتر هست و صدایی بشنوه این جوری میاد کنار پنجره لم میده و پیش آدم میشینه و نگاهمون می کنه :)
اوایلش اصلا فکر نمی کردیم این جوری بشه ولی الان همه مون خیلی دوسش داریم
عکس خیلی واضح نیست چون شب بود ولی خو اقلا معلومه که گربه هست دیگه :دی




موضوع : خاطرات 
برچسب ها: حیوونا خیلی دوست داشتنی هستن،
نوشته شده در چهارشنبه 23 مرداد 1392 ساعت 01:08 ب.ظ توسط الهام ت نظرات |


صفحات وبلاگ
تعداد کل صفحات :( 50 ) 1 2 3 4 5 6 7 ...