خیلی دور خیلی نزدیك

تواگردر تپش باغ خدا را دیدی، همت کن و بگو ماهی ها حوضشان بی آب است

یکی نیست به من بگه آخه دیوانه خل و چل بی فکر تو مگه مرض داری؟ بیماری؟  خود آزاری داری؟ دور از جون شما کرم داری؟ خو تو که می ترسی و این قدر بز دلی مجبوری بشینی به حرفای دوستات در مورد جن و اینا گوش بدی؟ خو اصن اون دوستت که شیرازیه و خونشون حیاطش بزرگه و پر از نخله و توش جن داره و کلی داستان از اجنه و اینا داره خو به تو چه هان؟ خو من می دونم دیگه الان من شب که بخوام بخوابم دونه دونه فیلم های ترسناکی که از اول بچگیم  تا الان دیدم میاد جلو چشم رژه میره و بعد دقیقا دوتا توهم میزنم یکی این که زیر تختم دو تا چش هست یکی دیگه هم این که از زیر تختم دو تا دست یهو میاد منو خفت می کنه یه همچین بز دلیم من



موضوع : خاطرات 
برچسب ها: خو چیه مگه؟، قدرت تصورم بالاس عینا تصور می کنم، اوهوی ترسو قیافته ها :دی،
نوشته شده در دوشنبه 22 آبان 1391 ساعت 04:26 ب.ظ توسط الهام ت نظرات |

+ یادش بخیر ترمکی که بودیم بهمون گفتن که چون علوم پزشکی هستین باید برین این آزمایشات رو بدین و واکسن بزنین و این صوبتا بعد ما هم عین یه سری چکاوک سفید و نوگل باغ زندگی رفتیم درمانگاه کوی  واسه واکسن و اینا بعد خانومه که اون جا واکسن میزد این قدر قیافه اش میربون بود که من واسه اولین بار تصمیم گرفتم کولی بازی در نیارم بعد این خانومه وسایل رو آماده کرد و رفت دستاش رو بشوره که بیاد واکسن منو بزنه بعد این 10 دیقه داشت دست میشست اصن با یه دقتی دستاش رو می شست و کف دست و پشت دست و اصن ادم فکر می کرد می خواد الان بره اتاق عمل این خانومه بعد همین که اومد واکسن رو بزنه یه کاره دستش رو مالید پشت مانتوش و با پشت مانتوش دستش رو خشک کرد هیچی دیگه لابد این جوریم استریل کرده بود دستاش رو


+ من یه مدت یکم  وزنم 65 کیلو  بود بعد هی بهم می گفتن که داری میشی مثل نانی تو کارتون قلعه هزار اردک بعد الان وزنم 56 کیلو شده بهم میگن بدبخت داری میمیری این چه وضعبه خو الان واقعا تکلیف من چیه؟ من این وسط چی کاره بیدم؟ الان باید دقیقا چی کار کنم؟

+ یه سری از دوست ها هستن که حرفاشون خیلی آدم رو آروم می کنه که آدم رو تنها نمی ذارن که خیلی دوسشون داری و دقیقا مهدیه اون دوستاییه که من رو آروم کرد تنهام نذاشت و من واقعا خیلی دوسش دارم

 



موضوع : خاطرات 
برچسب ها: بعله، خو چیه مگه؟، خو نمی خوام اصن حرف بزنم صوبتیه؟،
نوشته شده در دوشنبه 24 مهر 1391 ساعت 05:13 ب.ظ توسط الهام ت نظرات |

من واسه کنکور یه استاد فیزیک داشتم که خدا منو ببخشه خیلی اداش رو با دوستم در آوردیم

جوری که روز آخر رفتیم بهش گفتیم آقا حلال کن ما ادات رو در آوردیم گفت این حرفا چیه حلالتون

بعد دوستم گفت نه آقا یه جوری حلال کن که اگه تا چند سال دیگه خواستم ادات رو در بیارم خیالم

راحت باشه حلال کردی ( ما این قدر پررو بودیم یعنی :دی ) بعد ساختمونی که اموزشگاه این

 
استاده توش بود زیر زمینش یه رستوران سنتی بود بعد یه روز که ما سر کلاس بودیم داشت درس

میداد یهو بوی ترشی کل ساختمون رو برداشت ما هی این ور و اون ورو نگاه کردیم ببینیم بو از

کجاس به نتیجه نرسیدیم برگشتیم گفتیم آقا بوی ترشی میاد نه؟ برگشت گفت که وا؟ ( تیکه

کلامس بود) این چه حرفیه شماها که هنوز سنی ندارین جوونین!!!! ماها اولش این جوری شدیم

:| بعدش منفجر شدیم از خنده کلا اون روز سوژه شدیم دیگه هر چی اذیتش کرده بودیم تلافی کرد

من هر چی فیزیک بلدم از کلاس های این آدم بلدم

+ عید همگی مبارک باشه لدفن عیدی یادتون نره با تچکر :دی


موضوع : خاطرات 
برچسب ها: خو چیه مگه؟، جوونیه دیگه، این قدر مزه میده یکی رو اذیت کنی تو روش اداش رو در بیاری،
نوشته شده در شنبه 14 مرداد 1391 ساعت 11:07 ق.ظ توسط الهام ت نظرات |

من یه عادتی بدی دارم وختی می خوام برم کتاب بخرم اگه کتاب و نویسنده خاصی مد نظرم

نباشه میرم وای میسم جلوی قفسه کتاب فروشی و این قدر به کتاب ها زل می زنم تا یکیشون یه

حس خاصی بهم بده و یه انژی بهم بده و من بخرمش جوری که دوستم امروز گفت این دیوانه وار

ترین روشی بوده که تا امروز واسه کتاب خریدن دیده اون وخت اگه کتابی رو این جوری نخرم و

همین جوری یه کتاب رو ور دارم عمرا اگه یه صفحه ازش رو بتونم بخونم بعدش هم همیشه از یه

کتاب فروشی باید کتاب بخرم اصن انگار شرطی شدم بعد امروز رفته بود طبق معمول همون کتاب

فروشی و زل زل جلوی قفسه کتاب ها وایساده بودم و داشتم نیگاشون می کردم این فروشنده

اومد گفت کتاب خاصی مد نظرتون هست؟ من گفتم و نچ و دوباره زل زدم بعد گفت می تونم

کمکتون کنم؟ بعد من یه نگاهی بهش کردم که یعنی ساکت بعد یارو نفهمید انگار بعد هی گفت تو

چه زمینه ای می خوایین و اینا بعد من جواب ندادم و هی گفت هی من جواب ندادم یارو یه گیری

بودا آخرش برگشتم تو چشاش نیگا کردم گفتم هیس!!! بعد یارو این جوری شد و بعد باز من زل

 زدم به کتابا تا بالاخره یه کتابی رو تونستم وردارم و خریدم. من نمیدونم وختی آدم میره تو کتاب

فروشی کی گفته کمک نیاز داره؟ کی گفته فروشنده هی باید  حرف بزنه؟ 


موضوع : خاطرات 
برچسب ها: خو چیه مگه؟، هر کی یه جور کتاب می خره دیگه خب، نیگا داره؟،
نوشته شده در سه شنبه 27 تیر 1391 ساعت 09:09 ب.ظ توسط الهام ت نظرات |

من که به روی خودم نمیارم که اصنم آبرو ریزی نمی کنم که خیلی هم بچه ی خوبی هستم ولی یکی

 قرار بود به من یه آبنبات بده که به روی خودش نمیاره ها !!!

آها من فقط خواستم بگم یادم نرفته ها من آبنباتم رو می خوام.



موضوع : بدون شرح!! 
برچسب ها: خو چیه مگه؟، خو آبنباتمه حقمه،
نوشته شده در سه شنبه 20 تیر 1391 ساعت 08:10 ب.ظ توسط الهام ت نظرات |