خیلی دور خیلی نزدیك

تواگردر تپش باغ خدا را دیدی، همت کن و بگو ماهی ها حوضشان بی آب است

اون وخت من عاشق کارتونم یعنی عین بچه ها میخ میشم پای تلوزیون کارتون میبینم بعدش یه سی دی گرفته بودن که ببینیم بعد من امروز گذاشتمش بعد صدا کردم که بیان دسته جمعی نشستیم کارتون دیدن بعد اسمش رن و استیمپی بودش بعدش این قدر این خنده دار بود که من ولو شده بودم رو زمین دلم رو گرفته بودم داشتم از خنده می مردم و سرم رو می کوبیدم تو دیوار یعنی اصن دوبلش فوق العاده بود کل کارتون رو داشتم ریسه می رفتم بعدش که تموم شد داداشم نامرد برگشت گفت یادم باشه چند تا کارتون بگیرم ببینی این جوری جایی بری کارتون ببینی آبرومون رو میبری و من این جوری شدم


+ بلاگفا کشت ما رو با این توهم نظر تبلیغاتیش والا با این وباشون!!!


موضوع : خاطرات 
برچسب ها: من، کارتون، اصن یه چیز باحالی بودا، الان دچار کشیدگی دهان شدم اصن،
نوشته شده در چهارشنبه 10 خرداد 1391 ساعت 11:11 ب.ظ توسط الهام ت نظرات |

طی اتفاقی نادر امروز تو آشپز خونه ما سوسک رویت شد و من در مواجه با این موجود خوفناک در ابتدا کپ کردم سپس جیغ نمودم بعدش دیدم که نه این جوری در معرض خطرم دوییدم تو پذیرایی رفتم روی مبل و به جیغ زدن ادامه دادم و تقریبا نیم ساعت داشتم جیغ می زدم تا پیداش کنن و بکشنش و جنازه اش رو منهدم کنن بعد از این که مطمئن شدم واقعا مرده تازه از مبل اومدم پایین اما تا 3 ساعت سمت آشپز خونه نرفتم . فقط اینو بگم که من تا حد مرگ از سوسک می ترسم و واقعا هم دست خودم نیست یعنی این قدر می ترسم که اگر نزدیکم بیاد تا حد غش کردن میرم. یادمه آخرین باری که خونه ما سوسک دیده شد 5 سال پیش بود که مجبورشون کردم کل خونه رو پودر سوسک کش بپاشن و دیگه سوسک نداشتین تا امروز باید یه تدبیر دیگه ای بیندیشم در مورد این مقوله

+این روز ها همه از سوسک می ترسن شما چه طور؟


موضوع : خاطرات 
برچسب ها: من، سوسک، پیف پاف، مردم و زنده شدم، واقعا ترسناکه خب اون جوری نیگا نکن،
نوشته شده در سه شنبه 9 خرداد 1391 ساعت 10:20 ب.ظ توسط الهام ت نظرات |

من موندم تو مدرسه چی یاد ابن بچه ها میدن واقعا؟ دختر خالم امتحان ریاضی داره اومده میگه دستم به دامنت بعد منم که دل رحم نشستم دارم بهش سوال میدم حل کنه بعد طفلی کلا هنگه بعد نشستم دفترش رو دیدم که چی خونده دیدم لامصب اصن معلمه ترکونده تو بگو یه چیز رو کامل اگه گفته باشه نشستم از اول ریاضی رو براش گفتم بعدش که تموم شد گفت چه جالب چه چیز جالبیه یعنی 9 ماه یه طرف تازه این بچه ریاضی رو فهمید من موندم اگه یه ذره وجدان به خرج داد واسه بچه جا انداخت درس رو چیزی میشه؟ از کجا کم میاد؟
اصن شیطونه میگه پاشم برم خودم معلم بشم ها


موضوع : خاطرات 
برچسب ها: من، دختر خالم، ریاضی، مخشق،
نوشته شده در یکشنبه 31 اردیبهشت 1391 ساعت 12:48 ب.ظ توسط الهام ت نظرات |

اومدن توی دانشکده یه چیزی گذاشتن بهش می گن کرسی آزاد اندیشی ( جون خودشون) بعد اومده دارن حرف می زنن در مورد چی؟ روابط سالم و ناسالم!!!!! بعد هی نشستن تو سر خودشون می زنن که آی این درسته این غلطه بعد هی دانشجو ها میان بالا حرف می زنن( خودمونیم چرت می گن) بعد یه حاج آقایی میاد تفسیر می کنه یکی نیست بیاد بگه که بابا بذار اول اینا حرفاشون رو بزنن بعد من موندم که اصلا این برنامه ها که چی؟ چیزی تغییر می کنه؟ مثلا اونی که روابط +18 داره می ذاره کنار؟ متنبه میشه؟ چرا ما دوست داریم اون چیزی رو که خودمون دوست داریم به بقیه اجبار کنیم؟ مگه نیست که دین ما دین تعادله نه افراط و تفریط؟ کی گفته هر رابطه ای حتما مورد داره؟ چرا این وسط داره به سطح فکر من توهین میشه؟ اصن وقتی من بیام این حرفا رو بزنم ببینید دیگه چقدر اوضاع داغونه بعد یه سری هم دور هم جمع شدن جو روشن فکری گرفتتشون
اصن یه وضعیه ها


موضوع : خاطرات 
برچسب ها: امروز، من، دانشکده، اوضاع، کرسی،
نوشته شده در شنبه 30 اردیبهشت 1391 ساعت 01:22 ب.ظ توسط الهام ت نظرات |

گاهی دلم می خواد تا خود خدا پرواز کنم

بال هایم را کجا جا گذاشته ام؟

بین ورق های کودکیم؟

بین روزمرگیه هر روزم؟

نه....

بچه که بودم با بال فرشتگان تا نگاه خدا می رفتم!!!

اما امروز...

بال هایم کو؟


موضوع : قلم نوشته های خودم 
برچسب ها: من، پرواز، بال، جا گذاشته ام، خدا، فرشتگان،
نوشته شده در چهارشنبه 27 اردیبهشت 1391 ساعت 08:54 ب.ظ توسط الهام ت نظرات |

من به بهار حساسیت دارم بعد صدام میشه تو دماغی چشام هم قرمز میشه( می تونی خوناشام رو تصور کنی) بعد وقتی شروع می کنم به عطسه کردن دیگه تموم شدنش با خداست بعد تصور کنید اگه توی یه جای عمومی این اتفاق بیفته!!!! صبح بود منم تو مترو بعد ملت همه خواب بودن ( ساعت 6 صبح) بعدش دماغم شروع کرد به خاریدن خدایا چی کار کنم چی کار نکنم فقط مجال پیدا کردم دستمال کاغذی رو از جیبم در بیارم که عطسه هام شروع شد هر چی سعی کردم آروم عطسه کنم نشد که این قدر جلو عطسه ام رو گرفتم که داشتم سیاه می شدم دیگه عنان از کف دادم یه 10- 20 تا عطسه بلند زدم فکر کنم واگن بعدی هم همه از خواب بیدار شدن ، ملت چنان چپ چپ نگاهم می کردن که از خشم چشاشون میشد نوع فحش هایی رو که دارن بهم می دن رو فهمید خب دست خودم نبود چی کار می کردم؟ فقط امیدوارم فحش های مورد دار نداده باشن و موازین اخلاقی رو رعایت کرده باشن.
از همین جا اعلام می کنم دوستانیکه حساسیت دارن از وسایل نقلیه عمومی استفاده نکنن به عواقبش نمی ارزه


موضوع : خاطرات 
برچسب ها: عطسه، مترو، من، فحش،
نوشته شده در پنجشنبه 21 اردیبهشت 1391 ساعت 08:09 ق.ظ توسط الهام ت نظرات |

صبح خواب موندم دیرم شده حسابی می خوام برم دستشویی میبینم داداشم تو هست میرم مانتو شلوارم رو می پوشم تا میام برم مامانم پا شده رفته منم کارم اورژانسی دارم التماس می کنم تو رو خدا زود باش میگه باشه واسه صرفه جویی در وقت رفتم مقنعه ام رو سر کردم  اومدم ببینم خالی شده یا نه دیدم بابام رفت!!!! دیگه داشتم می مردم چی کار کنم چی کار نکنم این پا اون پا رفتم کیف و وسایلم رو آوردم آماده گذاشتم بابام اومده بیرون اومدم برم دیدم مامان بزرگم که چند روزه خونه ماست پاشده می گه الهام کی دستشوییه؟ منم سنگین بهش گفتم هیچ کس عزیز بیا برو یعنی تقریبا کل خونه یه بار دستشویی رفتن کم مونده بود داداش کوچیکم هم از خواب  پاشه بره
یعی دقیقا وقت هایی که عجله داری هی کارات دیر میشه ها کم مونده بود اشکم در بیاد


موضوع : خاطرات 
برچسب ها: من، خونه، دیرم شده بود، دستشووپیی،
نوشته شده در چهارشنبه 20 اردیبهشت 1391 ساعت 12:57 ب.ظ توسط الهام ت نظرات |

دانشکده ما از این دانشکده هاییه که آفتاب و لگن هفت دسته یعنی یه ظاهر خیلی خوشگل داره سر همین دارن تو دانشکده مون فیلم برداری می کنن حالا کین و چین رو نمی دونم یه آدم شناس هم بینشون ندیدم که بفهمم اینا کلا کی هستن اون وخت دانشکده نیست خیلی خلوت بود حالا تصور کنید رو زمین هی سیم ریخته بعد هر طرف یه چیزیه یه جا دوربینه یه جا چرخه یه جا فیلم میگیرن اصن دیگه نمیشه تو حیاط راه رفت( واسه ترس از شهرته) همه این هاش به کنار من نمی دونستم تو دانشکده مون ما این همه استعداد درخشان و عشق فیلم داریم یه سری آدم خوشحال رفتن با ظرافت خاصی نقش سیاهی لشگر رو بازی میکنن اون وخت ما هم تا تونستیم بهشون خندیدیم واقعا صحنه خنده دار بود کم مونده بود برن نقش چوب لباسی رو بازی کنن اون وسط. یه چند بار خواستم برم دستم رو عین 2 بگیرم خیلی طبیعی از جلو دوربین رد بشم دوستام نذاشتن گفتن سیمرغ  میگیری دیگه نمی تونی درس بخونی ، کلا الان تو دانشکده ما هر جا که میری باید بگی قربون قد و بالای کیفیت!!!!

نام فیلم:سلام خداحافظ

کارگردان:پرویز شهبازی(فیلم قبلیش عیار 14بود)

داستان فیلم: داستان فیلم درباره دختر دانشجویی است كه برای ادامه تحصیل در تهران با دختر ناشناسی همخانه می‌شود و شرایط خاص این خانه و آدم‌هایش پای او را به ماجراهای پیچیده‌ای می‌كشاند...

نام بازیگران اصلی:محسن تنابنده،پگاه اهنگرانی،احمد مهرانفر(تا حالا که هیچکدومشون تو دانشکده نیومدن)




موضوع : خاطرات 
برچسب ها: من، دانشکده، فیلم، زرشک بلورین،
نوشته شده در دوشنبه 18 اردیبهشت 1391 ساعت 08:36 ب.ظ توسط الهام ت نظرات |


صفحات وبلاگ
تعداد کل صفحات :( 2 ) 1 2