خیلی دور خیلی نزدیك

تواگردر تپش باغ خدا را دیدی، همت کن و بگو ماهی ها حوضشان بی آب است

تصمیم گرفتم آدرسم رو عوض کنم!
چند نفری هستن که این جا رو می خونن و من از این قضیه احساس راحتی نمی کنم ، مخصوصا این که یکی از اون ها یه مریضی هست که اختلالت روانی داره و مدت زیادیه که دارم رفتار های نا به هنجارش رو تحمل می کنم و دیگه تصمیم گرفتم تحمل رو بذارم کنار و خودم رو راحت کنم و برم یه جایی که دیگه نتونه برام مزاحمتی ایجاد کنه و توهماتش رو به من نسبت بده و به چرند گویی هاش ادامه بده!!!
دل کندن از این جا واقعا برام سخته سه سال و خورده ای اینجا نوشتم و حسابی بهش وابسته هستم ولی چاره ای نیست دیگه
دوستان عزیزی که آدرس جدیدم رو می خوان آدرس بذارن تا بهشون آدر رو تقدیم کنم ، فقط یه نکته آدرس رو تحت هیچ شرایطی به ک دیگه ای ندید هر کی آدرس بخواد من خودم بهش میدم
ممنونم :)


موضوع : خاطرات 
برچسب ها: :دی،
نوشته شده در شنبه 26 مرداد 1392 ساعت 08:05 ب.ظ توسط الهام ت نظرات |

الان کو حلقه گلتون؟ کو سرود ملی پوشان؟ کو استقبال مردمی؟ عکاسا کوجان پَ؟ اونخ نمی خوایین امضا بگیرین؟ خو من پیروزمندانه برگشتم

این مرغ عشقامون خاک بر سرا حرف نزدن که تازه میرم نزدیک قفسشون بی تربیتا پشت می کنن بهم :/ شیطونه میگه ببینم کباب مرغ مشق چه مزه ای میشه ها :/


موضوع : خاطرات 
برچسب ها: :دی،
نوشته شده در سه شنبه 31 اردیبهشت 1392 ساعت 02:10 ب.ظ توسط الهام ت نظرات |

و این گونه شد که آن گونه شد
آخی جوون خوبی بود






فرزندان جان عزیزم هر چی تو کتابتون نوشته همون رو قبول کنید و اصن نرین دمبال آزمایش کردنش ببین چی شد نچ نچ نچ
البته این جا خارجه که این جوری آزمایش می کنن ها ما تو ایران همون آتشفاشان ابتدایی رو بیشتر درست نمی کنیم

+ یه نکته خیلی پهنی تو این تصویر بود که باران بهش اشاره کرد و اونم این که این عمل آموزش عملی محو شدن تو افقه داره به بقیه یاد میده


موضوع : جالبیات 
برچسب ها: :دی،
نوشته شده در شنبه 19 اسفند 1391 ساعت 12:29 ب.ظ توسط الهام ت نظرات |

یه وقت هایی دوست داری بپری یه نفر رو بغل کنی و توی بغلش ذوق کنی و کلی بخندی و اصن این قدر فشارش بدی که له بشه ولی خب فقط دوست داری دیگه چه میشه کرد





موضوع : خاطرات 
برچسب ها: خو چیه؟ هر کی یه چی دوست داره دیگه والا اصن، نیگا داره؟، چشتو بنداز پایین والا، :دی،
نوشته شده در یکشنبه 29 بهمن 1391 ساعت 05:54 ب.ظ توسط الهام ت نظرات |

و این گونع شد که امتحانای من امروز تموم شد یعنی له شدم تا این امتحانا تموم شدا
خب میریم که از امروز داشته باشم ولو شدن در نت رو

موضوع : بدون شرح!! 
برچسب ها: :دی،
نوشته شده در شنبه 7 بهمن 1391 ساعت 02:26 ب.ظ توسط الهام ت نظرات |

بود و نبودم را به باد سپردم تا سبک شوم ، پرواز کنم ، رها شوم ...

گاهی اُتانازی به باد سپردن رویاهاست

نقطه تمام .


+ هعی روزگار بچگی هم عالمی داره :)

 



موضوع : قلم نوشته های خودم 
برچسب ها: :دی، اصنشم والا،
نوشته شده در چهارشنبه 8 آذر 1391 ساعت 12:11 ب.ظ توسط الهام ت نظرات |

دی ری ری ریرین دی ری ری ریرین عیدی هاتونو رد کنید بیاد    شکلک های شباهنگShabahang

یک ، دو ، سه ، عییییییدی بدی

یییک ، دوووو ، سسسسسسه ،  خو دیگه الان عیدی بدی


 من این جام ها


آیکون ت در انتظار عیدی


یعنی این همه گفتم الان روت میشه عیدی ندی و بری؟


موضوع : جالبیات 
برچسب ها: :دی، تازشم می خوام برم از شوهر خاله ام عیدی بگیرم :دی، دی ری ری ریرین،
نوشته شده در شنبه 13 آبان 1391 ساعت 02:38 ب.ظ توسط الهام ت نظرات |

دختران عزیز و نو گلان باغ زندگی که قراره در آینده مادر بشین من از همین تریبون از شوما تقاضا دارم وقتی واسه زایمان مراجعه کردین و

وارد اتاق زایمان شدین و بچه خود را به دنیا آوردین نپرسین این بچه منه؟!!!

خو خانومه زایمان کرده بچه اش رو میبینه بغل منه به دنیا آوردتش ها بعد می پرسه این بچه منه؟ خب منم مجبور شدم دیگه راه دیگه
 
ای که نداشتم گفتم پ ن پ تو زور زدی من زاییدم !!! خو بعدم من و مامان بچه و کل اتاق زایمان زدیم زیر خنده و کلا منفجر شد خو ولی

استادم چپ چپ نیگام کرد گفت سنگین باش دخدر :||||||  خو به من چه خودش گفت . تخصیر من بود اصن؟

پ ن: یعنی من عاشق پاییزم میمیرم واسه اون برگای زرد و خشکش یه زمانی بهترین همدمم یه برگ خشک چنار بود که

به کتاب خونم زده بودمش، پاییز واسه هر کی غمه واسه من زندگیه جون میگیرم ازش، یکی از فانتزیام هم اینه که روی یه عالمه

برگ خشک پاییز بمیرم :|



پ ن : عزیزان دلی که از این ترم با لبانی خندان میایین دانشکده ما و فکر می کنید چه خبره  من از همین الان این حقیقت رو بهتون

می گم که این جا خر داغ کردن بعله و شوما هم مثل ما گول اسم رو خوردین واین حتی

موضوع : خاطرات 
برچسب ها: باور کنید که مجبور بودم، نمی گفتم اصن تو گلوم می موند خفه می شدم، :دی،
نوشته شده در جمعه 31 شهریور 1391 ساعت 11:28 ق.ظ توسط الهام ت نظرات |


صفحات وبلاگ
تعداد کل صفحات :( 2 ) 1 2